کنش های فیزیکی

درسته به جبر اعتقاد دارم، به این که تمامی اتفاقات، تمام تصمیمات ما، همه همه همه به علت واکنش های شیمیایی، کنش های فیزیکی و الکتریکی و.. هست و ما هیچ کنترلی بر هیچ چیز نداریم. درسته اعتقادم اینه که اراده ی ما فقط یک توهم هست. (البته نمیخوام در مورد این اعتقادم صحبت کنم. ) با همه ی این ها، من زندگیمو تباهِ اعتقادم نکردم. وقتی میبینم بعضی ها با این که مجبور نیستند، به خاطر من یک کار هایی انجام میدهند، حالا هر کاری، خوشحال میشوم. ا

Advertisements

پری قصه ها، دوست دختر من می‌شود! ا

پروسه ی پیشرفت من در شروع روابط رمانتیک (همون پیدا کردن دوست دختر!) به این شکل بوده که در همون اوایل بنده فردی بسیار دختر ستیز بودم و کلا میگفتم فاک دِم آل! این مربوط میشه به دوران دبیرستان. اون موقع ها هدف از دوست شدن رو نمیدونستم. میگفتم من الان اگه دوست دختر داشته باشم، نمیتونم با هم سینما بریم، تو پارک بشینیم صحبت کنیم، پیاده روی کنیم، با دوچرخه بریم این ور اون ور‌، با هم گیم بازی کنیم، بریم خونه همدیگه با هم درس بخونیم (نه! واقعا میخواستم درس بخونیم!) پس اگه نمیتونم باهاش این طوری باشم اون وقت کلا آلت تناسلی توش. این یه طرف قضیه است! آن دِ آدر هَند، کلا دوست داشتم بیشتر پسر ها رو کشف کنم تا دختر ها. نه! هم جنس گرا نیستم! دو جنس گرا هم نیستم. بای کیوریوس هم نیستم! فقط مشکل من این بود که من تک فرزندم و کلا تا شروع دوران دبیرستان حتی توی کوچه با بچه همسایه ها هم بازی نکرده بودم و همه اش توی خونه بودم. به خاطر همین هنوز خیلی چیز ها در مورد پسر ها بود که باید کشف میکردم و کلا دختر ها به بیضه ام هم نبودند. (آن موقع ها تنها با یک شرط قبول میکردم که دختری، دوستم شود و آن هم این بود که بیاید و به من بگوید: عزیزم؟ بگویم جانم؟ بگوید: مرا ***. ) این ها شوخی نیستند. من باور داشتم که یک روز یک دختر این ها را به من خواهد گفت! در دبیرستان من پروژه ی “اجتماعی شدن” را شروع کردم. چند سال شدیدا تلاش کردم که خودم و شخصیتم را به مفهومی که از “آدم اجتماعی” در ذهنم بود برسانم. ‌و البته موفقیت های بسیاری هم در این زمینه کسب کردم. یک مورد دیگر هم باعث شد سمت دختر ها نروم و آن پدیده ی خویشتن باروری کاذب بود (کَفلَمه). اول هایش فکر میکردم خود ارضایی خیلی بد است و اَخ اَخ و واخ واخ اما بعد ها متوجه شدم که اگر لیمیتش را رعایت کنم، زیاد هم بد نیست و اتفاقا به یک چیز خوبی تبدیل میشود. در مورد دختر ها نمیدانم ولی قریب به اتفاق پسر ها یک پروسه ی استاندارد در مورد تکامل عقایدشان نسبت به خود ارضایی دارند. اول فکر میکنیم: اوه مای گاد این دیگه چیه؟! و البته فکر میکنیم تو دنیا فقط آدم های معدودی در این مورد اطلاع دارند. بعد میریم تو اینترنت ضرر های خود ارضایی رو سرچ میکنیم و میاره ضعف چشم و چه میدونم از این کسشرا. ولی این رو بهتون بگم که به گفته ی یکی از سخنرانی های تِد تاک، نتوانستند تحقیق گسترده ای در مورد ضرر های احتمالی خود ارضایی انجام دهند چون اصولا در هر تحقیق باید یک گروه کنترل باشد. یعنی مثلا اگر میخواهیم در مورد تاثیر هورمون رشد به موش ها تحقیق کنیم، باید یک گروهی هم باشد که به آنها هورمون رشد اضافه نکرده ایم (که این گروه، گروه کنترل است) و با توجه به اختلاف نتایج به دست آمده از رفتار هر گروه، بتوانیم نتیجه گیری کنیم. مشکل در مورد تحقیق در مورد ضرر های خود ارضایی این است که وقتی رفتند و در دانشگاه دنبال دانشجو هایی گشتند که خود ارضایی نکرده باشند، متوجه ‌شدند که همچین موجوداتی دیگر یافت نمیشوند! خب، بعد از سرچ کردن اینترنت در مورد ضرر های خود ارضایی و خواندن کتاب کسشری که در راهنمایی از طرف مدرسه داده بودند و در آن هم از ضرر های بی پایه و اساس خود ارضایی نوشته بود و بعد از متوجه شدن “گناه کبیره” بودنش، باز هم خود ارضایی میکردیم اما این بار بعدش احساس گناه میکردیم! مرحله ی بعدی، برای من، این بود که پیش مشاور رفتم و او بهم کمک کرد که خود ارضایی را از یکی دو بار در روز (وات دِ فاک!) به یک بار در هفته کاهش دهم. و انصافا هم کاهش دادم و زندگی ام بهتر شد. بعد البته احساس گناه هم از بین رفت چون یک جور تغییرات در عقایدم به وجود آمد و کلا با یک نگاهِ “خب که چی؟!” و “کلا به تخمم” در مورد مسائل شخصی، به زندگی ادامه دادم. در کل کشف خود ارضایی هم از طرفی باعث شد سمت دختر ها نروم. بعد از دبیرستان، وارد دانشگاه شدم. آن زمان از طرف مادرم تحت فشار بودم که “برای خودت دوست دختر پیدا کن” و من با این ذهنیت وارد دانشگاه شده بودم که میروم، یکی را به عنوان دوست دختر خود اختیار میکنم و اوه یِس! (هَپی اِندینگ) اما کور خوانده بودم! فلک چیزِ دیگری بر من وارد ساخت. (خیلی دیگه بی ادب شدم!) یک توضیح مختصر در مورد افکار جدیدم در مورد خودم بدهم و آن این که به نظرم انسان آپشن های مختلفی دارد که هر کس بنا به سنش آن ها را کشف میکند. (لغت بهتر از آپشن به ذهنم نیامد.) برخی آپشن ها زندگی آدم رو تباه میکنند برخی دیگر زندگی را بهتر (خود ارضایی!). بنده اصولا در مورد وقایع اتفاق افتاده زیاد از حد فکر میکنم. این شاید به خاطر فوبیای اجتماعی ‌باشد شاید هم یک عادت باشد اما دکتر میگوید که پارانویا هست 😐 البته الان بهتر شدم و روز به روز بهتر میشوم ولی مسئله این است که وقتی وارد دانشگاه شدم، همان روز اول یک همکلاسی دختر را دیدم که هِی وایِ من(!) این تمام فاکتور های یک دختر خوشگل و خوب را که در ذهن من وجود دارد را داشت. فشار مادر از یک طرف، فشار فاکتور ها از طرف دیگر، نداشتن جرات و جسارت و سعی داشتن در حل پارادکسی که در مفهوم جدید و قبلی رابطه با دختر در ذهنم به وجود آمده بود و مهم تر از همه ندانستن دستور کار دوست شدن با دختری که دوستش دارم باعث شد به این مسائل فکر کنم. فکر کنم و فکر کنم. روز و شب فکر کنم. و همه چیز از آنجا شروع شد. آخر شما روز و شب در مورد خوبی های مدفوع هم فکر کنید در نهایت عاشق آن میشوید! در این پروسه بودم که کشف کردم یکی از آپشن های بد که من دارم این است که به هر دختری که زیاد بهش فکر کنم، به ایشان علاقه مند میشوم. (بعله! ملت آپشن دارند، ما هم آپشن داریم!) ادامه ی داستان به این شکل است که‌ بنده پس از یکی دو سال تفکر در مورد آن دخترِ فاکتور دار و داشتنِ انواع احساسات مختلف (علاقه، تنفر، حسِ همه چی به تخمم، عشق، حسادت، کنجکاوی) نسبت به ایشان، برای خلاص شدن از افکار کسشر در مورد ایشان، تصمیم گرفتم دیگر رسما یک دوست دختر اختیار کنم. این بار برای جلوگیری از عاشق شدن، باید انتخاب هایم از میان دختر های راندوم می بود. این فکر خوبی است! اما یادتان نرفته که من به هر دختری زیاد فکر کنم یک حس دوست داشتن مانندی نسبت به او به وجود می آید؟! دقیقا به خاطر همین است که باید در پروژه ی “دوست یابی” یک اِجاستمِنتی (همان تغییر) انجام میدادم. این تغییر، شانس من را کمتر میکند. تغییر به این شکل است که من باید در عرض دو هفته جواب (بله یا کسشری که منظور همان نه است) را بگیرم. دو هفته زمانی است که آدم علاقه مند نمیشود! یعنی دو هفته را میتوانم تحمل کنم! آخر من آدم پر از عشق و محبتی هستم زود به همه عاشق میشوم! (وات دِ فاک اصن!) خب همه میدانیم که دو هفته زمان کمی برای بعله گرفتن است. انسان اصلا در دو هفته بعله اش نمی آید! باید یکم همدیگر را بشناسیم، یکم چیز شویم بعد حالا ببینیم چه میشود. راستش من همین یکم با هم چیز شدن را هم امتحان کردم. رفتم جزوه طرف را بگیرم که دوستش که کنارش ایستاده بود، جزوه مورد بحث را از کیفش در آورد و به ما داد. ما هم یک لعنت بر چرخ فلک فرستادیم و رفتیم. آن هم نشد. هنوز اول راهم! باید زیاد تلاش کنم اما از اولش یک عقیده من را اذیت میکند. عقیده ای که هر پسری بهش فکر کرده. این که آیا دوست دختر ارزش این همه مصیبت را دارد؟ از همه ی این ها گذشته، حقیقت این است که من هنوز هم تو یه جاهایی از دلم به همان پری قصه ها که “می آید و به من میگوید: عزیزم؟ میگویم: جانم؟ میگوید: لطفا مرا ***!” ایمان دارم.. (البته این یکی بیشتر جنده ی قصه ها میشه تا پری!)‌ همان پری قصه ها نمیگذارد ما کارمان را انجام دهیم! هی در گوشمان میخواند که کمی هم صبر کن، کمی هم صبر که من خواهم آمد! فکرش هم قشنگ است. بدون زحمت و دردسر صاحب چیزی میشوی. آن هم چه چیز؟ پری قصه ها! ا

من نمیخوام وابسته شم

کلا پیشنهاد دادن کار پیچیده ایه. باید فکر کنی، نقشه بکشی، بری جلو. یا هم یکی دیگه رو بفرستی جلو. حالا در این مورد انواع شبهات وجود دارد. آیا دختر ها دوست دارن خودت بری جلو؟ یا شاید هم این که یکی دیگه رو بفرستی جلو بهتر باشه چون مثلا نشون میده جدی تری. راستش در این مورد چیز خاصی نمیدونم. در این مورد، عقاید دوستانم خیلی با هم فاصله دارند. گاها هم مخالف هم اند. من که تجربه ی خاصی ندارم نمیتونم اظهار نظر کنم. ولی باید بگم من نمیتونم آدم بدی باشم. برم به یه دختر پیشنهاد بدم و دوست شم و بعد از برطرف کردن نیاز جنسی و شاید نیاز های عاطفی دوره ای خودم، بگم خدانگهدار. من دلم نازک تر از این حرفاس. هر قدر هم که از خیلی از دختر ها متنفر باشم، هر چقدر هم حالم از دیدن جنس مخالف (مکمل، یا حالا هرچی) به هم بخوره نمیتونم از این کار ها بکنم. دست خودم نیست. زود وابسته میشم. زود دنبال نکته های مثبت طرف مقابل میرم و ذهنم همه یا اکثر نکات منفی رو فیلتر میکنه. در کل ذهن من خیلی زود میتونه خیلی چیز ها رو فیلتر کنه. شاید اصلا به خاطر همینه که پارانویا دارم. شایدم به خاطر پارانویاس که اینجوری میشه. پارانویا یه نوع بیماری هست که باعث اختلال در طرز نگاه میشه. نه! این ها به پارانویا ربطی ندارند. شاید بیشتر به فوبیای اجتماعی ربط دارند. با این بیماری ها شوآف نمیکنم. پز نمیدم. فقط من خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم اکثر مشکلات زندگی به خاطر یک بیماری هست. ببخشید! دو بیماری! این خیلی برایم خوشحال کننده بود. چون فکر کن شاه کلید مشکلاتت را پیدا کرده باشی! (هرچند از کلمه ی شاه‌کلید هم بدم می آید ولی نتوانستم کلمه ی جایگزین پیدا کنم!) من از بیماری هایم خجالت نمیکشم. یک جای ذهنم به این نتیجه رسیده که همه یک جور هایی از یک بیماری روانی رنج می برند. خب، من از روان گسیختگی خفیف و فوبیای اجتماعی؛ دیگری از کُس و شعری دیگر! البته دلیل خجالت نکشیدنم این نیست. راستش را بخواهی من بیماری هایم را یک موفقیت تلقی میکنم. چون هر کسی جرأت آن را ندارد که برود پیش روان پزشک (که عموما فکر میکنیم فقط دیوانه ها را ویزیت میکند) و از چیز هایی حرف بزند که حتی جرأت ندارد به آن ها فکر کند و همیشه فکر خود را منحرف میکند که مبادا فکرم برود پیش آن موقعیت های کسشعری که.. من به خاطر اون لحظه که تصمیم گرفتم، به هیچ کس نگفتم و رفتم به خودم افتخار میکنم. به خاطر همین چیز هاست که از گفتن بیماری های روانیم خجالت نمیکشم؛ از کسی هم قایم نمیکنم. داشتم میگفتم که ذهن من خیلی زود میتونه خیلی چیز ها رو فیلتر کنه. به خاطر همینه که باید خیلی زود قبل از وابسته شدن در عرض نهایتا دو هفته نتیجه رو از طرف بگیرم. عجله کردن شاید به صلاح خودم نباشه. ولی لااقل اینجوری میتونم از وابستگی و به فاک رفتن جلوگیری کنم. ا

تیلور سویفت استایل

این روز ها پروژه ای را اجرا میکنم که از سال ها قبل میخواستم شروع کنم. پروژه ی تقویت مهارت رابطه با دختر ها؛ چه به عنوان دوست دختر، چه به عنوان دوست معمولی. البته دوستم میلاد هم در این کار به من کمک میکند. هدف اصلی پروژه مشخص است: پیدا کردن دوست دختر! ولی خوب این جور هم نیست که بروم و به دختر ها به صورت راندوم پیشنهاد دوستی بدهم. دختر مورد نظر باید مناسب فاکتور های مورد علاقه ام باشد. مثلا شبیه به تیلور سویفت باشد یا شبیه مگان فاکس یا ریحانا. کلا در نظر من دختر هایی که قیافه‌شان را دوست دارم سه چهار دسته اند. دسته ی اصلی که بیشترین توجه و علاقه را نسبت بهشان دارم “تیلور سویفت استایل” می‌باشند. من زود عاشق این گروه میشوم. پیششان انرژی ام می افتد. بی حال میشوم و حرف های از قبل آماده شده ام از یادم می رود. تا حالا خواستم به یک مورد دخترِ نه زیاد خوشگل کمی نزدیک شوم ولی او مرا پس زد! خب به یک وَرَم هم نیست چون دختر بسیار راندوم بود! اصلا با “ده بیست سه پونزده” انتخاب کرده بودم. ولی گزینه ی بعدی دختری است که میخواهم هزینه ی بیشتری برایش خرج کنم. چه از لحاظ زمانی چه از لحاظ انرژی. اسمش… اسمش بماند! البته از سه نقطه هم بدم می آید ولی نمی دانستم چطور پاراگراف را شروع کنم! به خاطر همین اکثرا دو نقطه می گذارم. بگذریم. او دختری است کمی شبیه تیلور سویفت ولی کمی هم مگان فاکس اما کمی هم استایل خودش را دارد. نمی توانم بگویم قیافه اش دقیقا آن چیزی است که من می خواهم یا مثلا شخصیتی که از قیافه اش تخمین میزنم خیلی خوب است اما خب، قیافه اش تقریبا آن چیزی است که من دوست دارم. من کلا در مورد قیافه خیلی حساسم. باید دقیقا آن چیزی باشد که من میگویم. و این مورد خیلی شبیه است. همان میلاد که پسر بسیار خوبی است و جزو چند مورد معدودی است که خوشحالم که باهاش دوستم. مثل این که تقریبا یک پویای دیگر آمده و به اسم میلاد با من دوست شده. حتی بهتر از من. با همان میلاد برِینیستورم کردیم! پس از ساعت ها بحث و بررسی به این نتیجه رسیدیم که بهتر است (برای افزایش احتمال گرفتن “بله”) میلاد برود و به دوستش در مورد من حرف بزند. جوری که مثلا من هیچی نمیدونم (از این بازی های کلیشه ای). میلاد رفت و گفت و ظاهرا واکنش دوستش هم چهره ای به تخمم مانند و خیلی ریلکس بود. اگر این دختر قصد آشنایی با من نداشته باشد، ناراحت نمیشوم. اما حقیقتی هست که باید بگویم. من زود عاشق میشوم. دیر از یادم میرود. و این واکنش عجیب و در عین حال بسیار کسشعر من در برابر عشق می‌باشد. یک واژه ی انگلیسی هست: اوور تینکینگ که من فارسی اش را نمی دانم. من زیاد اوور تینکینگ میکنم. هی در مورد اتفاق های در پیش رو فکر میکنم که پیش بینی میکنم هی پیش گویی میکنم. این البته به خاطر اضطراب اجتماعی من است که زیاد نمیخواهم در موردش صحبت کنم. ولی این اوور تینکینگ باعث میشود زیاد در موردش فکر کنم و در نتیجه در موردش حساس میشوم و این ها همه مراحل اولیه ی عاشق شدن است. منظورم این است که من باید زود “بله یا نه” را بگیرم. اگه بله است که چه خوب! اگر نه هم که بدون عاشق شدن و چه می دانم احساساتی شدن، فراموش میکنم. خیلی سخت یاد گرفتم این ها را. ولی دیگر خیال ندارم تجربه اش کنم. ا

Diary 

9:27 am. I woke up. For a second, I was ok. Then I remembered yesterday night. All the feelings. That there was two metal plates and mind was like in between and they were pulling each other as hard as the could and another red hot metal was sticking to my stomach. This is how it feels when I lose my hope. As a matter of fact, I don’t want to be hopeful at this specific subject. 

9:35 am. I’m not sleepy anymore. All the feelings from last night have been transferred to the moment. I feel them again. They won’t go away. 

11:45 am. I get out home. This ismy last hope to lose all the awful feelings. 

11 pm. I’m totally fine. Everything is ok now. 

I don’t actually mean what I write.

When I write, some of my thoughts change. They might get better. They might get worse. Mostly, I accept the change and agree to my changed version of thought. But those are not actually my thoughts. 

This can be because of my lack of ability to find the words or put them together exactly the way I think. Or maybe it’s simply because there are not words for those feelings to make us express ourselves better. 

Imagine I have feelings for someone. I don’t love her. I don’t have crush on her. But she is somehow attractive. She knows how to seduce! But she is not sexy. The way she talks is …. idk! I can’t do this! You get my point, right?! (PS: I was talking about real person)

Now I couldn’t quite express myself there but there is another thing. I don’t really love her. But those words make me think “Oh! Dude! You have feelings for her…” but believe me I don’t! 

So after I write my ideas down, they get changed. And I accept that changed version of ideas as my original ideas which certainly is not. And then my life changes. I change. I fall in love. I talk like I’m in love…

This also happens when I’m talking to a friend. When I put my thoughts and ideas in “word format” they change and I can do nothing about it. 

Old days can’t be back 

Recently, I’m not OK. I used to get better. Everything was working great. I was happier, more energetic and calm. But idk what happened that old anxious, depressed, uncomfortable days are coming back. 

Maybe it’s because I’m thinking too much again. Maybe it’s because of Soma, the girl I used to love. I’m seeing her a lot lately. Idk why I want her to suffer. I want her to pay for… actually she didn’t do anything bad. But the fact that I even can’t blame her is killing me. 

She did nothing wrong. She respectfully rejected me. But I wish she had done something wrong! I mean she gave me nothing to blame her and calm myself. 

Or maybe my depression is not because of her. Maybe it’s just weekly location change that is making me feel bad. 

When I’m in Urmia, I’m all on myself. I wash my dishes. I clean everything. I study. I’m like a survivor. 

But when I’m in Tabriz, I’m “the only darling” there. My Mom and Dad does everything! I just do whatever seems fun to me. 

Location changes make me two different person. It doesn’t change that how much I want to have single personality. I’m different person in two cities. Maybe that’s why!

Or maybe there is the other reason that I’m not aware of. I just don’t want to be old depressed anxious Pouya. I want to remain being this new energetic, calm, does-whatever-he-wants Pouya.