اشتباهِ کُهن

استرس که میگیرم، یادم میاد قرص هامو نخوردم. زود میرم یه اس‌سیتالوپرام و یه پریگابالین و پروپرانولول و دزیپرامین میخورم. بعد میشینم. منتظر میشم اثر کنن. یکی دو ساعتی طول میکشه تا تاثیر خودشونو نشون بدن. تو این یکی دو ساعت، یواشکی از حس افسردگیم لذت میبرم. آدم های افسرده یه وابستگی خاصی به این حس غم و حس سنگینی سینه دارن. درسته ازش کلافه ن، درسته همیشه از این حس ناله میکنن اما دوست ندارن تغییر کنن. این عدم تمایل به تغییر تو ذات بیماری افسردگی هست.

اشتباه نکنیم! افسردگی دو تا معنی داره. یه معنی عامیانه اش به معنی غمگین بودن، یه معنی علمی به معنی اختلالی که باعث میشه در موقعیت های مختلف، حالت پریشانی داشته باشی و نسبت به انجام دادن کار های لذت بخش، بی میل باشی. بدون دلیل احساس درد بکنی. یعنی بهت بگن بیا با آدریانا لیما یا برد پیت سکس بکن یا بغلش کن تو بگی بذا باشه برا بعد! #جدی

اینا رو گفتم چون وقتی به خیلیا میگی من اختلال افسردگی دارم میگن بابا خوب میشه. قرص چرا میخوری؟ اینا در واقع فکر میکنن افسردگی تنها یه معنی داره!(معنای عامیانه)

البته اینم بگم هاا! دلیل این که میتونم از این حس افسردگی لذت ببرم اینه که مطمئنم یکی دو ساعت بعد خوب میشم. خدا رو شکر بیشتر از یک ساله که تونستم با این بیماری کنار بیام. هر روز یک مقدار قرص مشخص میخورم و اگر مرتب بخورم اصلا احساس غم نمیکنم. همیشه شاد و سرحالم. حالا بعضیا که این تجربه رو ندارن میگن آخه اون شادی مصنوعی هست! ولی من که تجربه شو دارم باید خدمتتون عرض کنم که چیزی به نام شادی مصنوعی وجود نداره. هیچ فرقی نمیکنه این شادی با اون شادی! جدی میگم. هیچ تفاوتی نداره. تو دقیقا مثل یه شادی طبیعی شادی. خوشحالی. سرحالی. مگه آرزوی همه ی ما این نیست که شاد باشیم؟

Advertisements

تَنگه ی اشتباه‌کن

بعضی اشتباه ها را در روابط اجتماعی هرگز نباید انجام داد. رابطه ی من و یوسرا یک رابطه ی عجیب، عاطفی، با آینده ای به ظاهر نامعلوم هست. یوسرا دختری الجزایری هست که پنج شش سال پیش زمانی که فیس‌بوک مُد بود، در اوایل تابستان دوم دبیرستان، شروع شد. آن تابستان بی‌شک یکی از بهترین تابستان های عمرم بود. هر روز صبح تا شب با هم چت میکردیم و من با هیجان خاصی هر پیام را مینوشتم و با هیجان بیشتر منتظر پاسخ یوسرا میماندم. هنوز ADSL تازه داشت فراگیر میشد. من هنوز ADSL نداشتم و با Dial up (رحمة الله علیه) وصل میشدم. این ها را میگویم تا آن استمرار هیجان در فواصل بین هر پیام را بهتر درک کنید!

یوسرا یک دختر مسلمان با حجاب کامل هست. اصولا مردم الجزایر با شناختی که من دارم یا حجاب ندارند یا حجاب کامل دارند. البته برای من به شخصه این که کسی حجاب داشته باشد یا نه زیاد مهم نیست. همان اوایل یوسرا به خوبی خط قرمز هایش را مشخص کرد که قریب به اتفاق آن خط قرمز ها تا به امروز پا بر جا مانده اند که به نظرم یکی از دلایل اصلی تداوم و پیشرفت رابطه ی ما هستند. خط قرمز های مثل صحبت نکردن در مورد سکس و فانتزی ها و فتیش های جنسی، فحش ندادن یا فحش دار صحبت نکردن، بی ادبی نکردن و امثالهم. یوسرا و من حدود سه چهار سال دوست اجتماعی معمولی بودیم. حتی با این که از لفظِ ‘خواهر’ متنفرم، گاهی اوقات همدیگر را خواهر و برادر صدا میزدیم. تا این که بعد از مدتی اوضاع فرق کرد و از همان کیلومتر ها فاصله، به همدیگر وابسته شدیم.

وابستگی ما رفته رفته بیشتر و عمیق تر شد. تبدیل به دل‌لرزه شد در هر پیام. در هر voice call در هر ویدیو چت. این ها را مینویسم تا مقدمه ای باشد برای صحبت در مورد اشتباهاتی که من کردم و هنوز هم میکنم و بنابه دلایل نامعلوم دست بردار هم نیستم. در واقع رابطه ی من و یوسرا الان یک رابطه ی عاشقانه ای هست که سخت در تلاشیم که با هم ازدواج کنیم. حتی خانواده هایمان هم از این موضوع اطلاع دارند. ازدواج شاید (انشالله) چند سال دیگر اتفاق بیافتد. هر چند این مساله به خاطر فاصله ی زیاد، شدنی به نظر نمیرسد و البته ریسک های زیادی برای هر دویمان دارد اما امیدوار هستم.

چند سال پیش تلگرام و این ها زیاد فراگیر نبودند و رابطه ها را میشد به حد زیادی کنترل کرد. اما اوضاع امروز ما بسیار متفاوت است. بیشتر از نیمی از دوست های من همزمان با چند دختر روابط عاطفی دارند. من نمی‌پسندم که با چند نفر همزمان رابطه ی عاطفی داشته باشم. من از اولش هم در پیدا کردن دوست دختر مشکل داشتم که در این مورد در پست های قبلی توضیح داده ام.

رابطه ای که با دلسا آغاز شد یک رابطه ی بسیار معمولی بود. و هست. ما هر دو آدم افسرده ای بودیم و به خاطر همین حرف های همدیگر را خوب می‌فهمیدیم. شاید به خاطر همین، صحبت های اولیه ی ‘سلام. میتونم ازتون یه چیزی بپرسم؟’ به یک رابطه ی دوستی (البته از نوع معمولی اش) تبدیل شد. دلسا هم فرسنگ ها از من دور است. او در مرکز ایران زندگی میکند و من در شمال غرب کشور. اما چیزی در این رابطه هست که سخت من را اذیت میکند. یک حس خیانت به یوسرا به من دست میدهد. در اوایل صحبت با دلسا، یوسرا از همه چیز گفت و گو های من و دلسا با خبر بود اما بعد ها که یوسرا به من گفت که دیگر با دلسا صحبت نکنم، این حس خیانت در من به وجود آمد. باور کنید من تلاش کردم که با دلسا قطع رابطه کنم! اما نشد. دلم به حالش سوخت. من بهتر شده بودم و دیگر افسرده نبودم اما دلسا هنوز افسرده بود. از زمانی که مثل من دارو درمانی را شروع کرده بود، زمان زیادی نمی‌گذشت. خیلی کمتر از قبل به دلسا پیام میدادم و او هر روز به من پیام میداد. خودش هم متوجه شده بود و چند بار صریحا به من گفت ‘اگه دوست نداری بهت پیام بدم بگو’. اما من نتوانستم. دلسا از جمله ی آن دختر هایی هست که همیشه دلم به حالش میسوزد چون منِ چند سال پیش را به یادم می‌آورد که خسته و کوفته، صبح و شب با احساساتم می‌جنگیدم. اما مثل هر رابطه ای، رابطه ی من و دلسا هم پیشرفت کرد. من از پیشرفت رابطه ها میترسم. رابطه ها باید یک آپشن داشته باشند که بتوان آن ها را منجمد کرد و اجازه نداد پیشرفت کنند. باید آن هایی را که میخواهیم، بگذاریم در همان سطحی که هستند بمانند و به آن یکی ها اجازه ی پیشرفت بدهیم.

خط قرمز های دلسا متفاوت بود. آیا من خودم نباید خط قرمز مشخص میکردم؟ راستش رابطه ی من و دلسا ماهیتی متفاوت داشت که هرگز قبلا این چنین رابطه ای را تجربه نکرده بودم. من و او با هم خیلی راحت هستیم. فحش‌دار صحبت میکنیم. در مورد فانتزی ها و فتیش هایمان صحبت میکنیم. در مورد تابو ترین چیز ها با هم صحبت میکنیم که حتی اینجا مثال زدنش هم عیب محسوب میشود! یکی از دلایل قطع رابطه نکردن هم شاید این بود که یک جور هایی ندید بدیدِ این رابطه ی بدون سانسور بودم. و هستم. آیا هنوز هم هستم؟

هر بار که با دلسا در مورد مواضع جنسی مان در تخت خواب صحبت میکنیم، یک چیزی به مغزم فشار می‌آورد که ‘خیانت‌کار! تو باید این چیز ها رو به یوسرا بگی نه به این.’ یا این که ‘یوسرا خودش میدونست من و این در آینده از چی ها صحبت میکنیم که گفت باهاش صحبت نکن’. راستش میشود من و دلسا در آن مورد صحبت نکنیم (شفاف‌سازی: منظورم سکس چت نیست که هرگز من و دلسا سکس چت نکرده ایم.) و رابطه ی ما ادامه داشته باشد اما فکر نمیکنم عملا این اتفاق بیافتد. چرا؟ من آدمی نیستم که اهل چت باشم. در واقع هر روز فقط با یوسرا چت میکنم و شاید دو روز یک بار با دلسا. کلا چت کردن برایم جذاب نیست. حال از جمله چیز هایی که چت با دلسا را برایم جذاب میکند همین مسائل هستند. همین که دختری باشد تا با او در مورد فتیش ها و فانتزی هایم صحبت کنم و نظر او را بدانم.

چند روز پیش، اما، اتفاقی دردناک (حداقل برای من) افتاد. با دلسا در مورد فاکتور ها و مشخصات اولین معاشقه ی رمانتیک صحبت کردیم. نوبت من که شد، با درد و عذاب تعریف کردم. دوست نداشتم این ها را به دلسا بگویم! دوست داشتم با یوسرا در این مورد صحبت کنیم. احتمالا اگر یوسرا بفهمد هیچ وقت مرا نبخشد. شاید سال ها بعد که فارسی یاد گرفت، این ها را بخواند و مرا نبخشد!

گاهی اوقات یک بار اشتباه کردن باعث میشود تا تنگه ی اشتباه‌کن مان گشاد تر شود و دفعه ی بعد راحت تر و بیشتر اشتباه کنیم. این تنگه ها معمولا دوباره تنگ نمیشوند!

چطور از افسردگی به حس زندگی رسیدم؟

بعد از این که در اواخر فروردین امسال، سوختم، تغییرات اساسی در زندگی من به وجود آمد. من به عنوان فردی که به مُردن علاقه داشتم و از زندگی لذت نمیبردم، بعد از سوختن، بنابه دلایلی که نمیتوانم توضیح بدم (و از این خودسانسوری متنفرم) ذهنیت من نسبت به زندگی تغییر کرد.

شاید باید آن اتفاق می افتاد تا من روحیاتم عوض میشد. روحیاتی که به طور خیلی زیادی با قرص و دارو عوض شده بود اما به حد کاملا مطلوب نرسیده بود.

راستش خودم هم این جور گُنگ نوشتن را دوست ندارم اما گاهی اوقات مجبورم. گُنگ صحبت کردن هم یک نوع خودسانسوری هست که متنفرم. قبلا وبلاگ برای من جایی بود در گوشه ی اینترنت که هیچ کس نمیخواند و من راحت میتوانستم خودم باشم و هر چه به ذهنم میرسد بنویسم. نه که الان مشهور شده باشم و روزی هزاران نفر این مطلب را بخوانند! نه! اما همین که چند نفر از آشنا ها احتمالا به این وبلاگ سر بزنند خودش دلیلی هست برای خودسانسوری.

چند ماه پیش من به علت نشت گاز و انفجار خانه ی اجاره ای دانشجویی ام، سوختم. سوختگی درجه سه ی دو دستم و درجه دو در صورتم. یک هفته در بیمارستان بستری شدم. هر روز صبح سوختگی هایم را با آب میشستند و با تنظیف می سابیدند. شست و شو با آب برای سوختگی های سطحی شاید تسکین دهنده باشد اما برای سوختگی های شدید بسیار دردناک است. مثل این بود که هر روز صبح دستم را دوباره روی آتش میگذاشتند. شست و شو در حد خود لحظه ی سوختن دردناک بود. شب ها به خاطر استرس شست و شو نمیتوانستم بخوابم. صبح ساعت ٩ که پانسمان را باز میکردند تا بشورند تا حدود ساعت ٢ ظهر درد شدید داشتم. دو جفت کدیین و دو تا شیاف دیکلوفناک هم تاثیر زیادی نداشت. (به دلیل مسکن هایی که قبلا به خاطر هر سردرد معمولی به صورت بی رویه مصرف کرده بودم.)

چند روز اول حالت تهوع شدیدی داشتم که آمپول ضد تهوع هم اثر گذار نبود. احتمالا تهوع من به خاطر گاز گرفتگی خفیفی بود که در روز حادثه دچارش شده بودم. شاید هم به خاطر قطع مصرف دارو های ضد اضطراب بود که در چند روز اول بیمارستان به یک باره قطع کرده بودم.

از این ها که بگذریم، روحاً هم اذیت میشدم. این که میدیدم خانواده ام به خاطر من چقدر پریشان هستند و عذاب میکشند. این که در بخش سوختگی بیمارستان در یک هفته سه نفر فوت کردند. این که من از آن پویای جسور و با اعتماد به نفسی که برای خودم ساخته بودم در یک لحظه بعد از یک اتفاق به پویای ترسو و ساکت و تو سری خور تبدیل شدم. این که هنوز هم وقتی کسی در مورد خاطره ی سوختنش صحبت میکند قشنگ دلم میلرزد. ماهیچه هایم سفت میشوند.

تمامی این چیز ها باعث شد من یکی از بزرگ ترین تغییرات زندگی ام را تجربه کنم. قبل از این بزرگ ترین تغییر زندگی من زمانی بود که با تجویز پزشک متخصص اعصاب و روان، مصرف دارو های ضد اضطراب و افسردگی را شروع کردم. این دارو ها باعث شدند من زندگی خیلی بهتری را تجربه کنم. زندگی ای که همیشه آرزویش را داشتم. بدون اضطراب. شاد. با آرامش.

بعد از آن اتفاق تلخ من چیز های زیادی به دست آوردم. یکی از آنها این بود که من حالا از زندگی بیشتر لذت میبرم. دلیل؟ فرض کنید در چند صد هزار سال پیش زندگی میکنید. (یا هم چند میلیون! منظورم همان زمان انسان های اولیه!) هر روز باید با هزار زحمت بروید شکار. روی سنگ بخوابید. برای امنیتتان بجنگید. اگر بعد از چند سال تجربه ی آن زندگی ای که نسبت به زندگی الان ما سخت تر است، با یک معجزه به زندگی الان بیایید، آیا از زندگی الان تان بیشتر لذت نمیبرید؟ به نظر من خیلی از چیز ها نسبی هستند. احساسات ما پاسخ به درک ما از موقیت کنونی به نسبت به موقعیت هایی که در گذشته تجربه کرده ایم هستند. حتی زندگی یک کارتن خواب امروزی خیلی بهتر از زندگی یک انسان اولیه هست. واقعیت این است که من چند هفته به صورت مداوم درد کشیدم. درد هیچ وقت از بین نمیرفت. فقط کم یا زیاد میشد. الان که درد نمیکشم، از زندگی ام لذت میبرم. مسخره است! نه؟ به نظر من که نه! مسخره نیست. خب میشد به جای مقایسه با انسان های اولیه، خودمان را با انسان های پیشرفته تر از ما در چند ده هزار سال آینده مقایسه کنیم. اما آیا نتیجه ای جز کم شدن لذت زندگی دارد؟ آیا این گول زدن خودم هست؟ به نظرم نیست. من نمیخواهم واقعیت را کشف کنم. من فقط دوست دارم بیشتر از زندگی لذت ببرم. حالا به هر طریقی. میشود واقعیت های افسرده کننده را بررسی کرد و افسرده شد و تا سر حد خودکشی رفت. میشود مثل جهان‌بینی خیام زندگی را پوچ و بی معنی دانست اما با این حال شاد بود. (البته از این که خیام پوچ گرا بود یا نه مطمئن نیستم ولی هر چه باشد جهان‌بینی جالبی دارد. )

اما من دلم نمیخواهد دوباره به گذشته برگردم و افسرده و پوچ گرا باشم و دنیا را بی معنی تصور کنم. من میخواهم از زندگی لذت ببرم. آن حادثه ی آتش سوزی این امکان را برای من فراهم کرد. در واقع نه فقط به خاطر این که آنجا درد کشیدم و از این که الان حالم خوب است لذت میبرم، زندگی من تغییر کرد. نه! دلایل دیگری هم هست که واقعا به نظرم اگر بنویسم و افرادی که در شرایط من هستند بخوانند زندگی شان تغییر خواهد کرد. اما متاسفانه به خاطر دلایل امنیتی(!) نمیتوانم بنویسم.

از دلایل که بگذریم، بعد از آتش سوزی (که در اواخر فروردین اتفاق افتاد) من باید در زندگی ام چند تغییر بوجود می آوردم. باید حس زندگی را در خودم به وجود می آوردم. حس زندگی برای من تعریف خاصی دارد: یک احساس نشاط و شادی تقریبا مداوم از زندگی کردن و زنده بودن و این که از اکثر کار هایی که انجام میدهی لذت ببری. از پیاده روی از درس خواندن از صحبت کردن با دوستان از خوابیدن از نوشتن یک مطلب از فیلم دیدن از سر کلاس درس نشستن لذت ببری. من حتی قبل از آتش سوزی هم به دنبال این حس زندگی بودم اما بعد از آن اتفاق هوس من برای پیدا کردنش بیشتر شد.

برای ایجاد حس زندگی باید چند تا کار انجام میدادم. یک این که باید دنبال آرزویم میرفتم. آرزوی من چه بود؟ آن موقع نمیدانستم. باید آرزوی خودم را پیدا میکردم. آرزو هم تعریف خاصی برای من دارد: کاری که چند ساعت پشت سر هم انجام بدهی اما خسته نشوی. کاری که از انجام دادنش لذت ببری. شاد شوی. احساس نشاط کنی. دوست داشتن یک کار با آرزو متفاوت است. من رشته ام را دوست دارم اما آیا آرزوی من هست؟ فکر نکنم! تا اوایل تیر ماه که امتحانات ترم تمام میشد در مورد این که آرزوی من چی هست فکر کردم. آن روز ها تولید کننده های محتوای ویدیویی در یوتویوب را دنبال میکردم. (البته هنوز هم دنبال میکنم!) خیلی دوست داشتم مثل آن ها من هم تولید محتوای ویدیویی بکنم. جلوی دوربین در مورد چیز هایی که دوست دارم صحبت کنم. من عاشق تکنولوژی و موبایل و کامپیوتر هستم. و این شد که با خودم فکر کردم بهتر است این کار را امتحان کنم. جلوی دوربین به عنوان اولین ویدیو در مورد چند سایت خوب صحبت کردم. بعد آن را ادیت کردم و سه چهار ویدیوی مشابه به همین طریق تولید کردم. در مورد دارک وب و واقعیت مجازی و این که چرا موبایل مون داغ میکنهبعد این ها را در آپارات و کانال تلگرام آپلود کردم و بازخورد های بسیار مثبتی گرفتم! (برای تماشای ویدیو ها به آدرس TechGlasses در تلگرام یا آپارات مراجعه کنید.) چند ماه تابستان را به همین شکل ویدیو های آموزشی در مورد تکنولوژی تولید کردم و البته همزمان ویدیو های آموزشی هم در مورد نرم افزار های تدوین و مونتاژ و کالر کورکشن و موشن گرافی را تماشا کردم.

یک روز که در اواخر تابستان با روان‌پزشکم صحبت میکردم و از این که این کار تولید محتوای ویدیویی هم برایم خسته کننده شده به او میگفتم. راستش پیدا کردن کاری که بعد از مدتی جذابیت خود را از دست ندهد و تکراری و خسته کننده نشود برایم همیشه مشکل بود. در جواب مشکل من، آقای دکتر گفتند که برای این که با خودت به این نتیجه برسی که بودن من بهتر از نبودنم است، باید چند چیز را در زندگی و کار هایت ایجاد کنی. مهم ترینش خلاقیت است. اگر چیزی خلق کنی (حالا هر چیز؛ شعر، ویدیو، کاردستی، تولید علم، گل‌دوزی و …) احساسِمن هستم.’ به تو دست میدهد. احساسِ بودن. ایشون پیشنهاد کردند برای جلوگیری از تکراری شدن کار ویدیو، نو آوری کنم.

به هر حال الان که حدود ۶ ماه از آن اتفاق تلخ میگذرد، به نظرم از این ۶ ماه بسیار راضی هستم. توانستم تا حدودی حس زندگی را ایجاد کنم. امیدوارم همه ی ما ریسک دنبال آرزو هایمان رفتن را بپذیریم که به نظرم زندگی مان خیلی بهتر و لذت بخش تر میشود.

2017-11-05 02.28.43

تجربه ی یک شب در بیمارستان همراه پدربزرگم؛ بیمار سکته مغزی

پدربزرگم مریض شده. سکته مغزی کرده. اصولا تو سکته مغزی به علت نرسیدن خون به قسمتی از مغز برخی سلول ها میمیرن به همین علت فرد بیمار بسته به شدت سکته، کارایی خودش رو از دست میده. پدربزرگم الان نمیتونه حرف بزنه. یه جورایی اصوات بی‌معنی تولید میکنه. دست راستش هم تا حدودی کارایی خودش رو از دست داده. الان دو سه روزه اینجوری شده و من وقتی به تبریز رفتم تصمیم گرفتم یه شب هم من به عنوان همراه پیشش بمونم. تا حالا تجربه ی پرستاری رو نداشتم. تو دلم هی به بی عدالتی دنیا فحش میدادم هر چند قرار نیست دنیا با عدالت باشه ولی خیلی ناراحت بودم. تو اتاقی که پدربزرگم بستری هست، سه تا مریض دیگه هم هستند. یکی جوون ۲۵ – ۳۰ ساله هست که ام اس داره. نمیتونه قشنگ حرف بزنه. بریده بریده حرف میزنه و نگاه هاش مثل نگاه نوزاد دو ماهه هست که واسه همه چی تعجب میکنه. همراه اون فکر کنم برادرش بود. پسر خوبی بود. بهم کمک میکرد. پدر بزرگم هی بی تابی میکرد. سِرُم اذیتش میکرد هی میخواست در بیاره. الان دیگه دو روزه نمیتونه حرف بزنه. صدا های بی معنی تولید میکنه. من که پیشش بودم هی با من میخواست حرف بزنه میخواست بهم بگه چی میخواد ولی من نمیتونستم متوجه بشم. پرستار اومد قند خونش رو گرفت. ۸۰ بود. خوب بود ولی باید یک استکان شیر میخورد که یکم بالاتر بیاد. شیر رو آماده کردم خواستم خودم بهش بدم ولی چون دهنش یکم کج شده بود بیشترش رو لباسش ریخت. ناراحت شد بازم صدا در آورد. فکر کردم میخواد خودش بگیره دستش بخوره. دادم دستش ولی باز صدا در آورد. گفتم شاید اصلا نمیخواد شیر بخوره. ولی پرستار گفته بود حتما باید بخوره. همینجور ۱۰ دقیقه باهاش کلنجار رفتم آخرش متوجه شدم میخواد شیر رو با دست چپش بخوره چون دست راستش کار نمیکنه. اشتباه از من بود. باید زودتر میفهمیدم. متاسفانه علاوه بر سکته، دیابت و پروستات هم داره. به خاطر همین واسه یک استکان شیر سه چهار بار میره دستشویی. هر بار با عجله لحاف رو کنار میزنه میخواد پاشه اصلا حواسش به دو تا سرم و یه دونه دارویی که به بازوش وصله نیست. منم اون وقت با عجله سرم رو در میارم و بهش کمک میکنم. من اصلا تجربه همچین کاری رو ندارم. هول میشم. استرس میگیرم. آخه یه بار به خاطر دیر رسیدن به دستشویی ملافه رو کثیف کرده بود. اون موقع من همراهش نبودم. شوهر خاله م بود. تخت کناری یه مرد پیر بود که اونم سکته کرده بود. اون بیچاره حتی بلع هم نداشت. غذا رو با لوله ای که به معده ش وصل بود بهش میدادن. همراهش آدم کسشری بود. اومد بهم گفت تو این کاره نیستی و نباید همراه بمونی و فلان و بهمان. نمیدونم مردم چطور به خودشون اجازه همچین کاری رو میدن. برعکس اون، همراه بیمار دیگه خیلی آدم خوبی بود. چند بار بهم کمک کرد. من شب اونجا بودم. بسته به نوع بیمار، بعضی همراه ها شبو راحت میتونن بخوابن بعضی اصلا نباید بخوابن. من کلا نباید میخوابیدم چون پدربزرگم بی‌قرار بود. هی میخواست سرم رو از دستش دربیاره. اون قدر فشار میداد که دستش خونی شده بود. حتی پرستار پیشنهاد کرد دستش رو ببندیم به تخت که بعدا منصرف شدیم. من باید مواظب میشدم که با سرم کاری نداشته باشه. بیمار بدبخت.. پدربزرگ بدبخت.. چرا این همه باید عذاب بکشه؟ بعد یه عمر خوبی به همه، بعد یه عمر، هیشکی ازش شاکی نیست.. میدونی چی عذابم میده؟ این که اکثر همراه ها با مریض هاشون که معمولا یا پدرشون هستند یا برادرشون، بد رفتاری میکنند. و بیشتر از همه این اذیتم میکنه که مجبورن. چون مریض های بخش اعصاب بیشترشون کامل هوشیار نیستند. یکی از مریض ها که بلع نداشت لوله ای که به شکمش وصل بود رو هی در میاورد. همراهش هم هی بهش میگفت درنیار آخر سر قرار شد دستش رو ببندند. این بدرفتاری محسوب میشه ولی از طرفی مجبورن این کارو بکنن. خلاصه سخت بود. برای من نه! برای پدربزرگم و مریض های دیگه. امیدوارم پدربزرگم حالش بهتر شه. 

پری قصه ها، دوست دختر من می‌شود! ا

پروسه ی پیشرفت من در شروع روابط رمانتیک (همون پیدا کردن دوست دختر!) به این شکل بوده که در همون اوایل بنده فردی بسیار دختر ستیز بودم و کلا میگفتم فاک دِم آل! این مربوط میشه به دوران دبیرستان. اون موقع ها هدف از دوست شدن رو نمیدونستم. میگفتم من الان اگه دوست دختر داشته باشم، نمیتونم با هم سینما بریم، تو پارک بشینیم صحبت کنیم، پیاده روی کنیم، با دوچرخه بریم این ور اون ور‌، با هم گیم بازی کنیم، بریم خونه همدیگه با هم درس بخونیم (نه! واقعا میخواستم درس بخونیم!) پس اگه نمیتونم باهاش این طوری باشم اون وقت کلا آلت تناسلی توش. این یه طرف قضیه است! آن دِ آدر هَند، کلا دوست داشتم بیشتر پسر ها رو کشف کنم تا دختر ها. نه! هم جنس گرا نیستم! دو جنس گرا هم نیستم. بای کیوریوس هم نیستم! فقط مشکل من این بود که من تک فرزندم و کلا تا شروع دوران دبیرستان حتی توی کوچه با بچه همسایه ها هم بازی نکرده بودم و همه اش توی خونه بودم. به خاطر همین هنوز خیلی چیز ها در مورد پسر ها بود که باید کشف میکردم و کلا دختر ها به بیضه ام هم نبودند. (آن موقع ها تنها با یک شرط قبول میکردم که دختری، دوستم شود و آن هم این بود که بیاید و به من بگوید: عزیزم؟ بگویم جانم؟ بگوید: مرا ***. ) این ها شوخی نیستند. من باور داشتم که یک روز یک دختر این ها را به من خواهد گفت! در دبیرستان من پروژه ی “اجتماعی شدن” را شروع کردم. چند سال شدیدا تلاش کردم که خودم و شخصیتم را به مفهومی که از “آدم اجتماعی” در ذهنم بود برسانم. ‌و البته موفقیت های بسیاری هم در این زمینه کسب کردم. یک مورد دیگر هم باعث شد سمت دختر ها نروم و آن پدیده ی خویشتن باروری کاذب بود (کَفلَمه). اول هایش فکر میکردم خود ارضایی خیلی بد است و اَخ اَخ و واخ واخ اما بعد ها متوجه شدم که اگر لیمیتش را رعایت کنم، زیاد هم بد نیست و اتفاقا به یک چیز خوبی تبدیل میشود. در مورد دختر ها نمیدانم ولی قریب به اتفاق پسر ها یک پروسه ی استاندارد در مورد تکامل عقایدشان نسبت به خود ارضایی دارند. اول فکر میکنیم: اوه مای گاد این دیگه چیه؟! و البته فکر میکنیم تو دنیا فقط آدم های معدودی در این مورد اطلاع دارند. بعد میریم تو اینترنت ضرر های خود ارضایی رو سرچ میکنیم و میاره ضعف چشم و چه میدونم از این کسشرا. ولی این رو بهتون بگم که به گفته ی یکی از سخنرانی های تِد تاک، نتوانستند تحقیق گسترده ای در مورد ضرر های احتمالی خود ارضایی انجام دهند چون اصولا در هر تحقیق باید یک گروه کنترل باشد. یعنی مثلا اگر میخواهیم در مورد تاثیر هورمون رشد به موش ها تحقیق کنیم، باید یک گروهی هم باشد که به آنها هورمون رشد اضافه نکرده ایم (که این گروه، گروه کنترل است) و با توجه به اختلاف نتایج به دست آمده از رفتار هر گروه، بتوانیم نتیجه گیری کنیم. مشکل در مورد تحقیق در مورد ضرر های خود ارضایی این است که وقتی رفتند و در دانشگاه دنبال دانشجو هایی گشتند که خود ارضایی نکرده باشند، متوجه ‌شدند که همچین موجوداتی دیگر یافت نمیشوند! خب، بعد از سرچ کردن اینترنت در مورد ضرر های خود ارضایی و خواندن کتاب کسشری که در راهنمایی از طرف مدرسه داده بودند و در آن هم از ضرر های بی پایه و اساس خود ارضایی نوشته بود و بعد از متوجه شدن “گناه کبیره” بودنش، باز هم خود ارضایی میکردیم اما این بار بعدش احساس گناه میکردیم! مرحله ی بعدی، برای من، این بود که پیش مشاور رفتم و او بهم کمک کرد که خود ارضایی را از یکی دو بار در روز (وات دِ فاک!) به یک بار در هفته کاهش دهم. و انصافا هم کاهش دادم و زندگی ام بهتر شد. بعد البته احساس گناه هم از بین رفت چون یک جور تغییرات در عقایدم به وجود آمد و کلا با یک نگاهِ “خب که چی؟!” و “کلا به تخمم” در مورد مسائل شخصی، به زندگی ادامه دادم. در کل کشف خود ارضایی هم از طرفی باعث شد سمت دختر ها نروم. بعد از دبیرستان، وارد دانشگاه شدم. آن زمان از طرف مادرم تحت فشار بودم که “برای خودت دوست دختر پیدا کن” و من با این ذهنیت وارد دانشگاه شده بودم که میروم، یکی را به عنوان دوست دختر خود اختیار میکنم و اوه یِس! (هَپی اِندینگ) اما کور خوانده بودم! فلک چیزِ دیگری بر من وارد ساخت. (خیلی دیگه بی ادب شدم!) یک توضیح مختصر در مورد افکار جدیدم در مورد خودم بدهم و آن این که به نظرم انسان آپشن های مختلفی دارد که هر کس بنا به سنش آن ها را کشف میکند. (لغت بهتر از آپشن به ذهنم نیامد.) برخی آپشن ها زندگی آدم رو تباه میکنند برخی دیگر زندگی را بهتر (خود ارضایی!). بنده اصولا در مورد وقایع اتفاق افتاده زیاد از حد فکر میکنم. این شاید به خاطر فوبیای اجتماعی ‌باشد شاید هم یک عادت باشد اما دکتر میگوید که پارانویا هست 😐 البته الان بهتر شدم و روز به روز بهتر میشوم ولی مسئله این است که وقتی وارد دانشگاه شدم، همان روز اول یک همکلاسی دختر را دیدم که هِی وایِ من(!) این تمام فاکتور های یک دختر خوشگل و خوب را که در ذهن من وجود دارد را داشت. فشار مادر از یک طرف، فشار فاکتور ها از طرف دیگر، نداشتن جرات و جسارت و سعی داشتن در حل پارادکسی که در مفهوم جدید و قبلی رابطه با دختر در ذهنم به وجود آمده بود و مهم تر از همه ندانستن دستور کار دوست شدن با دختری که دوستش دارم باعث شد به این مسائل فکر کنم. فکر کنم و فکر کنم. روز و شب فکر کنم. و همه چیز از آنجا شروع شد. آخر شما روز و شب در مورد خوبی های مدفوع هم فکر کنید در نهایت عاشق آن میشوید! در این پروسه بودم که کشف کردم یکی از آپشن های بد که من دارم این است که به هر دختری که زیاد بهش فکر کنم، به ایشان علاقه مند میشوم. (بعله! ملت آپشن دارند، ما هم آپشن داریم!) ادامه ی داستان به این شکل است که‌ بنده پس از یکی دو سال تفکر در مورد آن دخترِ فاکتور دار و داشتنِ انواع احساسات مختلف (علاقه، تنفر، حسِ همه چی به تخمم، عشق، حسادت، کنجکاوی) نسبت به ایشان، برای خلاص شدن از افکار کسشر در مورد ایشان، تصمیم گرفتم دیگر رسما یک دوست دختر اختیار کنم. این بار برای جلوگیری از عاشق شدن، باید انتخاب هایم از میان دختر های راندوم می بود. این فکر خوبی است! اما یادتان نرفته که من به هر دختری زیاد فکر کنم یک حس دوست داشتن مانندی نسبت به او به وجود می آید؟! دقیقا به خاطر همین است که باید در پروژه ی “دوست یابی” یک اِجاستمِنتی (همان تغییر) انجام میدادم. این تغییر، شانس من را کمتر میکند. تغییر به این شکل است که من باید در عرض دو هفته جواب (بله یا کسشری که منظور همان نه است) را بگیرم. دو هفته زمانی است که آدم علاقه مند نمیشود! یعنی دو هفته را میتوانم تحمل کنم! آخر من آدم پر از عشق و محبتی هستم زود به همه عاشق میشوم! (وات دِ فاک اصن!) خب همه میدانیم که دو هفته زمان کمی برای بعله گرفتن است. انسان اصلا در دو هفته بعله اش نمی آید! باید یکم همدیگر را بشناسیم، یکم چیز شویم بعد حالا ببینیم چه میشود. راستش من همین یکم با هم چیز شدن را هم امتحان کردم. رفتم جزوه طرف را بگیرم که دوستش که کنارش ایستاده بود، جزوه مورد بحث را از کیفش در آورد و به ما داد. ما هم یک لعنت بر چرخ فلک فرستادیم و رفتیم. آن هم نشد. هنوز اول راهم! باید زیاد تلاش کنم اما از اولش یک عقیده من را اذیت میکند. عقیده ای که هر پسری بهش فکر کرده. این که آیا دوست دختر ارزش این همه مصیبت را دارد؟ از همه ی این ها گذشته، حقیقت این است که من هنوز هم تو یه جاهایی از دلم به همان پری قصه ها که “می آید و به من میگوید: عزیزم؟ میگویم: جانم؟ میگوید: لطفا مرا ***!” ایمان دارم.. (البته این یکی بیشتر جنده ی قصه ها میشه تا پری!)‌ همان پری قصه ها نمیگذارد ما کارمان را انجام دهیم! هی در گوشمان میخواند که کمی هم صبر کن، کمی هم صبر که من خواهم آمد! فکرش هم قشنگ است. بدون زحمت و دردسر صاحب چیزی میشوی. آن هم چه چیز؟ پری قصه ها! ا

من نمیخوام وابسته شم

کلا پیشنهاد دادن کار پیچیده ایه. باید فکر کنی، نقشه بکشی، بری جلو. یا هم یکی دیگه رو بفرستی جلو. حالا در این مورد انواع شبهات وجود دارد. آیا دختر ها دوست دارن خودت بری جلو؟ یا شاید هم این که یکی دیگه رو بفرستی جلو بهتر باشه چون مثلا نشون میده جدی تری. راستش در این مورد چیز خاصی نمیدونم. در این مورد، عقاید دوستانم خیلی با هم فاصله دارند. گاها هم مخالف هم اند. من که تجربه ی خاصی ندارم نمیتونم اظهار نظر کنم. ولی باید بگم من نمیتونم آدم بدی باشم. برم به یه دختر پیشنهاد بدم و دوست شم و بعد از برطرف کردن نیاز جنسی و شاید نیاز های عاطفی دوره ای خودم، بگم خدانگهدار. من دلم نازک تر از این حرفاس. هر قدر هم که از خیلی از دختر ها متنفر باشم، هر چقدر هم حالم از دیدن جنس مخالف (مکمل، یا حالا هرچی) به هم بخوره نمیتونم از این کار ها بکنم. دست خودم نیست. زود وابسته میشم. زود دنبال نکته های مثبت طرف مقابل میرم و ذهنم همه یا اکثر نکات منفی رو فیلتر میکنه. در کل ذهن من خیلی زود میتونه خیلی چیز ها رو فیلتر کنه. شاید اصلا به خاطر همینه که پارانویا دارم. شایدم به خاطر پارانویاس که اینجوری میشه. پارانویا یه نوع بیماری هست که باعث اختلال در طرز نگاه میشه. نه! این ها به پارانویا ربطی ندارند. شاید بیشتر به فوبیای اجتماعی ربط دارند. با این بیماری ها شوآف نمیکنم. پز نمیدم. فقط من خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم اکثر مشکلات زندگی به خاطر یک بیماری هست. ببخشید! دو بیماری! این خیلی برایم خوشحال کننده بود. چون فکر کن شاه کلید مشکلاتت را پیدا کرده باشی! (هرچند از کلمه ی شاه‌کلید هم بدم می آید ولی نتوانستم کلمه ی جایگزین پیدا کنم!) من از بیماری هایم خجالت نمیکشم. یک جای ذهنم به این نتیجه رسیده که همه یک جور هایی از یک بیماری روانی رنج می برند. خب، من از روان گسیختگی خفیف و فوبیای اجتماعی؛ دیگری از کُس و شعری دیگر! البته دلیل خجالت نکشیدنم این نیست. راستش را بخواهی من بیماری هایم را یک موفقیت تلقی میکنم. چون هر کسی جرأت آن را ندارد که برود پیش روان پزشک (که عموما فکر میکنیم فقط دیوانه ها را ویزیت میکند) و از چیز هایی حرف بزند که حتی جرأت ندارد به آن ها فکر کند و همیشه فکر خود را منحرف میکند که مبادا فکرم برود پیش آن موقعیت های کسشعری که.. من به خاطر اون لحظه که تصمیم گرفتم، به هیچ کس نگفتم و رفتم به خودم افتخار میکنم. به خاطر همین چیز هاست که از گفتن بیماری های روانیم خجالت نمیکشم؛ از کسی هم قایم نمیکنم. داشتم میگفتم که ذهن من خیلی زود میتونه خیلی چیز ها رو فیلتر کنه. به خاطر همینه که باید خیلی زود قبل از وابسته شدن در عرض نهایتا دو هفته نتیجه رو از طرف بگیرم. عجله کردن شاید به صلاح خودم نباشه. ولی لااقل اینجوری میتونم از وابستگی و به فاک رفتن جلوگیری کنم. ا

تیلور سویفت استایل

این روز ها پروژه ای را اجرا میکنم که از سال ها قبل میخواستم شروع کنم. پروژه ی تقویت مهارت رابطه با دختر ها؛ چه به عنوان دوست دختر، چه به عنوان دوست معمولی. البته دوستم میلاد هم در این کار به من کمک میکند. هدف اصلی پروژه مشخص است: پیدا کردن دوست دختر! ولی خوب این جور هم نیست که بروم و به دختر ها به صورت راندوم پیشنهاد دوستی بدهم. دختر مورد نظر باید مناسب فاکتور های مورد علاقه ام باشد. مثلا شبیه به تیلور سویفت باشد یا شبیه مگان فاکس یا ریحانا. کلا در نظر من دختر هایی که قیافه‌شان را دوست دارم سه چهار دسته اند. دسته ی اصلی که بیشترین توجه و علاقه را نسبت بهشان دارم “تیلور سویفت استایل” می‌باشند. من زود عاشق این گروه میشوم. پیششان انرژی ام می افتد. بی حال میشوم و حرف های از قبل آماده شده ام از یادم می رود. تا حالا خواستم به یک مورد دخترِ نه زیاد خوشگل کمی نزدیک شوم ولی او مرا پس زد! خب به یک وَرَم هم نیست چون دختر بسیار راندوم بود! اصلا با “ده بیست سه پونزده” انتخاب کرده بودم. ولی گزینه ی بعدی دختری است که میخواهم هزینه ی بیشتری برایش خرج کنم. چه از لحاظ زمانی چه از لحاظ انرژی. اسمش… اسمش بماند! البته از سه نقطه هم بدم می آید ولی نمی دانستم چطور پاراگراف را شروع کنم! به خاطر همین اکثرا دو نقطه می گذارم. بگذریم. او دختری است کمی شبیه تیلور سویفت ولی کمی هم مگان فاکس اما کمی هم استایل خودش را دارد. نمی توانم بگویم قیافه اش دقیقا آن چیزی است که من می خواهم یا مثلا شخصیتی که از قیافه اش تخمین میزنم خیلی خوب است اما خب، قیافه اش تقریبا آن چیزی است که من دوست دارم. من کلا در مورد قیافه خیلی حساسم. باید دقیقا آن چیزی باشد که من میگویم. و این مورد خیلی شبیه است. همان میلاد که پسر بسیار خوبی است و جزو چند مورد معدودی است که خوشحالم که باهاش دوستم. مثل این که تقریبا یک پویای دیگر آمده و به اسم میلاد با من دوست شده. حتی بهتر از من. با همان میلاد برِینیستورم کردیم! پس از ساعت ها بحث و بررسی به این نتیجه رسیدیم که بهتر است (برای افزایش احتمال گرفتن “بله”) میلاد برود و به دوستش در مورد من حرف بزند. جوری که مثلا من هیچی نمیدونم (از این بازی های کلیشه ای). میلاد رفت و گفت و ظاهرا واکنش دوستش هم چهره ای به تخمم مانند و خیلی ریلکس بود. اگر این دختر قصد آشنایی با من نداشته باشد، ناراحت نمیشوم. اما حقیقتی هست که باید بگویم. من زود عاشق میشوم. دیر از یادم میرود. و این واکنش عجیب و در عین حال بسیار کسشعر من در برابر عشق می‌باشد. یک واژه ی انگلیسی هست: اوور تینکینگ که من فارسی اش را نمی دانم. من زیاد اوور تینکینگ میکنم. هی در مورد اتفاق های در پیش رو فکر میکنم که پیش بینی میکنم هی پیش گویی میکنم. این البته به خاطر اضطراب اجتماعی من است که زیاد نمیخواهم در موردش صحبت کنم. ولی این اوور تینکینگ باعث میشود زیاد در موردش فکر کنم و در نتیجه در موردش حساس میشوم و این ها همه مراحل اولیه ی عاشق شدن است. منظورم این است که من باید زود “بله یا نه” را بگیرم. اگه بله است که چه خوب! اگر نه هم که بدون عاشق شدن و چه می دانم احساساتی شدن، فراموش میکنم. خیلی سخت یاد گرفتم این ها را. ولی دیگر خیال ندارم تجربه اش کنم. ا