چطور از افسردگی به حس زندگی رسیدم؟

بعد از این که در اواخر فروردین امسال، سوختم، تغییرات اساسی در زندگی من به وجود آمد. من به عنوان فردی که به مُردن علاقه داشتم و از زندگی لذت نمیبردم، بعد از سوختن، بنابه دلایلی که نمیتوانم توضیح بدم (و از این خودسانسوری متنفرم) ذهنیت من نسبت به زندگی تغییر کرد.

شاید باید آن اتفاق می افتاد تا من روحیاتم عوض میشد. روحیاتی که به طور خیلی زیادی با قرص و دارو عوض شده بود اما به حد کاملا مطلوب نرسیده بود.

راستش خودم هم این جور گُنگ نوشتن را دوست ندارم اما گاهی اوقات مجبورم. گُنگ صحبت کردن هم یک نوع خودسانسوری هست که متنفرم. قبلا وبلاگ برای من جایی بود در گوشه ی اینترنت که هیچ کس نمیخواند و من راحت میتوانستم خودم باشم و هر چه به ذهنم میرسد بنویسم. نه که الان مشهور شده باشم و روزی هزاران نفر این مطلب را بخوانند! نه! اما همین که چند نفر از آشنا ها احتمالا به این وبلاگ سر بزنند خودش دلیلی هست برای خودسانسوری.

چند ماه پیش من به علت نشت گاز و انفجار خانه ی اجاره ای دانشجویی ام، سوختم. سوختگی درجه سه ی دو دستم و درجه دو در صورتم. یک هفته در بیمارستان بستری شدم. هر روز صبح سوختگی هایم را با آب میشستند و با تنظیف می سابیدند. شست و شو با آب برای سوختگی های سطحی شاید تسکین دهنده باشد اما برای سوختگی های شدید بسیار دردناک است. مثل این بود که هر روز صبح دستم را دوباره روی آتش میگذاشتند. شست و شو در حد خود لحظه ی سوختن دردناک بود. شب ها به خاطر استرس شست و شو نمیتوانستم بخوابم. صبح ساعت ٩ که پانسمان را باز میکردند تا بشورند تا حدود ساعت ٢ ظهر درد شدید داشتم. دو جفت کدیین و دو تا شیاف دیکلوفناک هم تاثیر زیادی نداشت. (به دلیل مسکن هایی که قبلا به خاطر هر سردرد معمولی به صورت بی رویه مصرف کرده بودم.)

چند روز اول حالت تهوع شدیدی داشتم که آمپول ضد تهوع هم اثر گذار نبود. احتمالا تهوع من به خاطر گاز گرفتگی خفیفی بود که در روز حادثه دچارش شده بودم. شاید هم به خاطر قطع مصرف دارو های ضد اضطراب بود که در چند روز اول بیمارستان به یک باره قطع کرده بودم.

از این ها که بگذریم، روحاً هم اذیت میشدم. این که میدیدم خانواده ام به خاطر من چقدر پریشان هستند و عذاب میکشند. این که در بخش سوختگی بیمارستان در یک هفته سه نفر فوت کردند. این که من از آن پویای جسور و با اعتماد به نفسی که برای خودم ساخته بودم در یک لحظه بعد از یک اتفاق به پویای ترسو و ساکت و تو سری خور تبدیل شدم. این که هنوز هم وقتی کسی در مورد خاطره ی سوختنش صحبت میکند قشنگ دلم میلرزد. ماهیچه هایم سفت میشوند.

تمامی این چیز ها باعث شد من یکی از بزرگ ترین تغییرات زندگی ام را تجربه کنم. قبل از این بزرگ ترین تغییر زندگی من زمانی بود که با تجویز پزشک متخصص اعصاب و روان، مصرف دارو های ضد اضطراب و افسردگی را شروع کردم. این دارو ها باعث شدند من زندگی خیلی بهتری را تجربه کنم. زندگی ای که همیشه آرزویش را داشتم. بدون اضطراب. شاد. با آرامش.

بعد از آن اتفاق تلخ من چیز های زیادی به دست آوردم. یکی از آنها این بود که من حالا از زندگی بیشتر لذت میبرم. دلیل؟ فرض کنید در چند صد هزار سال پیش زندگی میکنید. (یا هم چند میلیون! منظورم همان زمان انسان های اولیه!) هر روز باید با هزار زحمت بروید شکار. روی سنگ بخوابید. برای امنیتتان بجنگید. اگر بعد از چند سال تجربه ی آن زندگی ای که نسبت به زندگی الان ما سخت تر است، با یک معجزه به زندگی الان بیایید، آیا از زندگی الان تان بیشتر لذت نمیبرید؟ به نظر من خیلی از چیز ها نسبی هستند. احساسات ما پاسخ به درک ما از موقیت کنونی به نسبت به موقعیت هایی که در گذشته تجربه کرده ایم هستند. حتی زندگی یک کارتن خواب امروزی خیلی بهتر از زندگی یک انسان اولیه هست. واقعیت این است که من چند هفته به صورت مداوم درد کشیدم. درد هیچ وقت از بین نمیرفت. فقط کم یا زیاد میشد. الان که درد نمیکشم، از زندگی ام لذت میبرم. مسخره است! نه؟ به نظر من که نه! مسخره نیست. خب میشد به جای مقایسه با انسان های اولیه، خودمان را با انسان های پیشرفته تر از ما در چند ده هزار سال آینده مقایسه کنیم. اما آیا نتیجه ای جز کم شدن لذت زندگی دارد؟ آیا این گول زدن خودم هست؟ به نظرم نیست. من نمیخواهم واقعیت را کشف کنم. من فقط دوست دارم بیشتر از زندگی لذت ببرم. حالا به هر طریقی. میشود واقعیت های افسرده کننده را بررسی کرد و افسرده شد و تا سر حد خودکشی رفت. میشود مثل جهان‌بینی خیام زندگی را پوچ و بی معنی دانست اما با این حال شاد بود. (البته از این که خیام پوچ گرا بود یا نه مطمئن نیستم ولی هر چه باشد جهان‌بینی جالبی دارد. )

اما من دلم نمیخواهد دوباره به گذشته برگردم و افسرده و پوچ گرا باشم و دنیا را بی معنی تصور کنم. من میخواهم از زندگی لذت ببرم. آن حادثه ی آتش سوزی این امکان را برای من فراهم کرد. در واقع نه فقط به خاطر این که آنجا درد کشیدم و از این که الان حالم خوب است لذت میبرم، زندگی من تغییر کرد. نه! دلایل دیگری هم هست که واقعا به نظرم اگر بنویسم و افرادی که در شرایط من هستند بخوانند زندگی شان تغییر خواهد کرد. اما متاسفانه به خاطر دلایل امنیتی(!) نمیتوانم بنویسم.

از دلایل که بگذریم، بعد از آتش سوزی (که در اواخر فروردین اتفاق افتاد) من باید در زندگی ام چند تغییر بوجود می آوردم. باید حس زندگی را در خودم به وجود می آوردم. حس زندگی برای من تعریف خاصی دارد: یک احساس نشاط و شادی تقریبا مداوم از زندگی کردن و زنده بودن و این که از اکثر کار هایی که انجام میدهی لذت ببری. از پیاده روی از درس خواندن از صحبت کردن با دوستان از خوابیدن از نوشتن یک مطلب از فیلم دیدن از سر کلاس درس نشستن لذت ببری. من حتی قبل از آتش سوزی هم به دنبال این حس زندگی بودم اما بعد از آن اتفاق هوس من برای پیدا کردنش بیشتر شد.

برای ایجاد حس زندگی باید چند تا کار انجام میدادم. یک این که باید دنبال آرزویم میرفتم. آرزوی من چه بود؟ آن موقع نمیدانستم. باید آرزوی خودم را پیدا میکردم. آرزو هم تعریف خاصی برای من دارد: کاری که چند ساعت پشت سر هم انجام بدهی اما خسته نشوی. کاری که از انجام دادنش لذت ببری. شاد شوی. احساس نشاط کنی. دوست داشتن یک کار با آرزو متفاوت است. من رشته ام را دوست دارم اما آیا آرزوی من هست؟ فکر نکنم! تا اوایل تیر ماه که امتحانات ترم تمام میشد در مورد این که آرزوی من چی هست فکر کردم. آن روز ها تولید کننده های محتوای ویدیویی در یوتویوب را دنبال میکردم. (البته هنوز هم دنبال میکنم!) خیلی دوست داشتم مثل آن ها من هم تولید محتوای ویدیویی بکنم. جلوی دوربین در مورد چیز هایی که دوست دارم صحبت کنم. من عاشق تکنولوژی و موبایل و کامپیوتر هستم. و این شد که با خودم فکر کردم بهتر است این کار را امتحان کنم. جلوی دوربین به عنوان اولین ویدیو در مورد چند سایت خوب صحبت کردم. بعد آن را ادیت کردم و سه چهار ویدیوی مشابه به همین طریق تولید کردم. در مورد دارک وب و واقعیت مجازی و این که چرا موبایل مون داغ میکنهبعد این ها را در آپارات و کانال تلگرام آپلود کردم و بازخورد های بسیار مثبتی گرفتم! (برای تماشای ویدیو ها به آدرس TechGlasses در تلگرام یا آپارات مراجعه کنید.) چند ماه تابستان را به همین شکل ویدیو های آموزشی در مورد تکنولوژی تولید کردم و البته همزمان ویدیو های آموزشی هم در مورد نرم افزار های تدوین و مونتاژ و کالر کورکشن و موشن گرافی را تماشا کردم.

یک روز که در اواخر تابستان با روان‌پزشکم صحبت میکردم و از این که این کار تولید محتوای ویدیویی هم برایم خسته کننده شده به او میگفتم. راستش پیدا کردن کاری که بعد از مدتی جذابیت خود را از دست ندهد و تکراری و خسته کننده نشود برایم همیشه مشکل بود. در جواب مشکل من، آقای دکتر گفتند که برای این که با خودت به این نتیجه برسی که بودن من بهتر از نبودنم است، باید چند چیز را در زندگی و کار هایت ایجاد کنی. مهم ترینش خلاقیت است. اگر چیزی خلق کنی (حالا هر چیز؛ شعر، ویدیو، کاردستی، تولید علم، گل‌دوزی و …) احساسِمن هستم.’ به تو دست میدهد. احساسِ بودن. ایشون پیشنهاد کردند برای جلوگیری از تکراری شدن کار ویدیو، نو آوری کنم.

به هر حال الان که حدود ۶ ماه از آن اتفاق تلخ میگذرد، به نظرم از این ۶ ماه بسیار راضی هستم. توانستم تا حدودی حس زندگی را ایجاد کنم. امیدوارم همه ی ما ریسک دنبال آرزو هایمان رفتن را بپذیریم که به نظرم زندگی مان خیلی بهتر و لذت بخش تر میشود.

2017-11-05 02.28.43

Advertisements

Diary 

9:27 am. I woke up. For a second, I was ok. Then I remembered yesterday night. All the feelings. That there was two metal plates and mind was like in between and they were pulling each other as hard as the could and another red hot metal was sticking to my stomach. This is how it feels when I lose my hope. As a matter of fact, I don’t want to be hopeful at this specific subject. 

9:35 am. I’m not sleepy anymore. All the feelings from last night have been transferred to the moment. I feel them again. They won’t go away. 

11:45 am. I get out home. This ismy last hope to lose all the awful feelings. 

11 pm. I’m totally fine. Everything is ok now. 

Old days can’t be back 

Recently, I’m not OK. I used to get better. Everything was working great. I was happier, more energetic and calm. But idk what happened that old anxious, depressed, uncomfortable days are coming back. 

Maybe it’s because I’m thinking too much again. Maybe it’s because of Soma, the girl I used to love. I’m seeing her a lot lately. Idk why I want her to suffer. I want her to pay for… actually she didn’t do anything bad. But the fact that I even can’t blame her is killing me. 

She did nothing wrong. She respectfully rejected me. But I wish she had done something wrong! I mean she gave me nothing to blame her and calm myself. 

Or maybe my depression is not because of her. Maybe it’s just weekly location change that is making me feel bad. 

When I’m in Urmia, I’m all on myself. I wash my dishes. I clean everything. I study. I’m like a survivor. 

But when I’m in Tabriz, I’m “the only darling” there. My Mom and Dad does everything! I just do whatever seems fun to me. 

Location changes make me two different person. It doesn’t change that how much I want to have single personality. I’m different person in two cities. Maybe that’s why!

Or maybe there is the other reason that I’m not aware of. I just don’t want to be old depressed anxious Pouya. I want to remain being this new energetic, calm, does-whatever-he-wants Pouya. 

My internet friend

I didn’t believe that internet can help us make friends. I actually didn’t believe in internet friends. I thought those are not real and that’s not a friendship. She changed everything.

Her name is Youssera. I love her. I’m alone! No sisters no brothers. She offered me a sisterhood. You’ll be impressed by how she has changed my lifestyle.

Internet does bring people together. Make them connected. At least internet made us connected. I learned a lot from her. 

One example is that I used to hate girls! Yea! That’s hursh! But that’s what it is. But she made me kinda forget the idea that all girls are “bad”. Oh! And she hates boys! 

She is kind. She thinks cute. She likes guys with cool voices! That was strange for me at the first place. I actually thought of making my voice deeper! 

She is beautiful. Her hart is beautiful. Her thoughts are beautiful.

We know each other for almost 4 years. She has been there for me at my lonely times. There were times that she was there for me when nobody was around. I’ll never forget the time she made my summer. 

She is English student. She is funny. Not alll teachers are funny! She should actually add it to her CV. ! 

Her smile, the sound of her smile is awesome, unbelievably funny! I always laugh at her laughing sound!

She gives me this feeling that nobody else does. I feel my hart beat. A nice sense of positivity fills my body. And my brain thinks that I’m a lucky guy to be friends with her. 

She played a big role on realizing what I wanted from my social life. This is a big deal since I have spent a lot of time on this.

She is my bestie as we call it that way. I believe I can’t find any other friends like her. I didn’t believe that internet can make friends. 

What did I see in Urmia-Tabriz bus?

I get bored so easily. I usually can’t stand in one place for more than some seconds. I should change my position or move to other places. So as you can imagine, sitting still in a bus is a nightmare for me. 2.5 hours road not moving! So I decided to write what I see around here in order to distract myself.

img_4331

She is a cute woman. I like her. She looks like 25 or something. If she was younger I’d totally want to be her boyfriend!

Next to me there is my cousin sitting. Well he is sleeping. So we can’t talk through the road.

I think this bus is so old. Even its sits don’t have handles. And it’s coolers are mostly not working.

img_4333

There is another woman sleeping there. They are lucky they can sleep and suddenly open their eyes and woohoo! We arrived! I wish that was that easy for me.

img_4334

And that’s outside of the window!

img_4335

And for your information, writing didn’t work! I still can’t sit still!

I was invited to a wedding party #Diary

I was invited to my best friend’s cosin’s wedding party. But their wedding was different from ours. Cause we speak different languages! So it was my first time that I was invited to such a wedding. I didn’t know what’s gonna happen. I didn’t know what is expected from me. Nothing at all because of different cultures. 

So we arrived at about 9 o’clock. The wedding was already started. Their culture is somehow different from ours as I said. At first, they do a Kurdish dance. It’s like everybody holds each other’s hands and they move around the whole place dancing. You need to know how to dance in their style. In order to do that, my friend has told me how. We have practiced for hours! But in the actual wedding, when we were dancing, I couldn’t complete it and I went out in the middle. Then I went outside of building, smoked while thinking “Did i do something wrong?!” “Why did I came out?” Then I answered myself “Because you were bored” “No, because you couldn’t dance.” “I could!” “No! You danced all wrong.” “Ok! Calm down! Nothing is wrong!” “Oh God! This is stressful! I’m gonna ruin the wedding.” And my cigarette was done. 

My friend, Kashef, showed up looking for me. I like him. He is kind. He has some issues. Like he can’t tell what he likes honestly. He is not honest at all but I know that’s not his choice. He can’t help it. I have not figured out what he thinks inside his mind when not being honest yet. But I’m sure he is a nice guy.

He told me “Why have you left?!” I left because… you know why I have left. Because I was too anxious to continue dancing. But I didn’t tell him that. He asked me: “Do you want to continue dancing?” I didn’t! But I also didn’t want to get home blaming myself why I didn’t control my anxiety. So I said “Yea. Let’s continue dancing!”

I went to dance with them. This time I was better. Ok! I just felt I was better. Maybe I was not. But that’s not important. The important thing is that I went there again. And I danced! Although I wanted to get home right away but I had no choice. So I stayed. 

The night turned out to be great. It was such an awesome wedding. I had so much fun then. And danced! Lol!