My love analysis

It’s 3:05 am. I’m usually awake at this time though I have class tomorrow morning. There is this feeling of missing in my heart. It’s like my heart has become black and it’s not pumping anymore. A black heart which whole on it. This is my imagination of my heart right now. I usually imagine my heart in different colors and shapes when I’m in different moods. Since I’m using anti-depressants, when I forget taking my pills, I have a feeling of missing someone. But in that case Idk who I am missing. It’s just a missing feel. So it’s not real and it’s only because I’ve forgotten taking my pills. But now I’m really missing a real person.

Usually at this time of night I feel like writing. This time I feel like writing directly to her but it’s lame to post it on my weblog because why should I post a personal letter?! Plus this way in which I’m not directly addressing her, is easier for me to talk about my feelings. When u talk about them u feel better.

Usually when I ask myself why do I love her, I don’t have a clear answer. Maybe it’s checmistry or biological hormones and biomulculs that makes me feel like this so in this case no clear answer will ever be found. But maybe there is a real answer! Maybe it’s because she is so pretty. But honestly there r lots of other pretty girls out there. Why her? Maybe she is special. But honestly everyone is special. I hate inexpressive and incommensurable reasons behind this feeling of liking someone. I feel better when I find the actual reason. I always think the actual reason should actually be explained biologically specially in the way of evolution. Why do we feel we like someone? I don’t know!

What I do know is that I like her. It’s actually more than liking. It’s love. But I’m usually hesitant when it comes to love. There is this thing going in back of my head which says: is it really love? I actually don’t know what the “real love” is. What is its difference with liking someone a lot. What r the factors of the “real love”? Maybe I should google it. I’m sure there r lots of false articles about it.

Anyways, when it comes to love, I always compare it with the similar (not same) feelings I had with other 3 girls! Wow! It’s a lot! First one was really basic and immature. It was just a feeling of kindness towards a girl. I don’t call it love. I think never did. Second one was a little more mature but still is was so premature. I used to think about her all day and I couldn’t let it go. But I think she didn’t even know about my existence! It was just a crush. Or was it?! Was it more than a crush? Idk. It actually happened at my teenage ages when my hormones were not so much perfectly in control. But surely it was not love. 3rd one was better than the other two cos I actually tried to attract her! Again I used to think about her all day but I never thought of marriage. U know when u love someone, u think about marriage at least daydream about it. I never daydreamed about marrying any of those 3 girls. I knew it was not possible. I actually didn’t try to make it possible even in my dreams. Btw, at the 3rd one, I knew this feeling is gonna pass after a while. Although it took a year and half for it to pass! The question is: do u think about ur crush all day for a year and half? It was actually more than a crush but in order for it to be a “love” we should have been in a relationship. I don’t believe in love at the first sight! So just like that, I cannot clame that I am in love with someone if I’m not even talking to her. I think all these were something like immature and basic kind of love. Not completely love but apparently something more than a crush.

Now it’s different than all those three. This one is different. Yes! People always say it! This one is different. I do say it too. It really is. I’m talking to her. I love her. She claims she loves me. But I think still it’s not love at its %100 power. It can be stronger than this and it will get stronger if we actually get married and see and touch each other everyday. If we hug and kiss everyday our love will be more powerful and grow. It still has the potential to grow. To be a real love. Not that now it’s not a real love! It is. But it’s just not at its full potential.

Friends, pray for us.

Advertisements

اشتباهِ کُهن

استرس که میگیرم، یادم میاد قرص هامو نخوردم. زود میرم یه اس‌سیتالوپرام و یه پریگابالین و پروپرانولول و دزیپرامین میخورم. بعد میشینم. منتظر میشم اثر کنن. یکی دو ساعتی طول میکشه تا تاثیر خودشونو نشون بدن. تو این یکی دو ساعت، یواشکی از حس افسردگیم لذت میبرم. آدم های افسرده یه وابستگی خاصی به این حس غم و حس سنگینی سینه دارن. درسته ازش کلافه ن، درسته همیشه از این حس ناله میکنن اما دوست ندارن تغییر کنن. این عدم تمایل به تغییر تو ذات بیماری افسردگی هست.

اشتباه نکنیم! افسردگی دو تا معنی داره. یه معنی عامیانه اش به معنی غمگین بودن، یه معنی علمی به معنی اختلالی که باعث میشه در موقعیت های مختلف، حالت پریشانی داشته باشی و نسبت به انجام دادن کار های لذت بخش، بی میل باشی. بدون دلیل احساس درد بکنی. یعنی بهت بگن بیا با آدریانا لیما یا برد پیت سکس بکن یا بغلش کن تو بگی بذا باشه برا بعد! #جدی

اینا رو گفتم چون وقتی به خیلیا میگی من اختلال افسردگی دارم میگن بابا خوب میشه. قرص چرا میخوری؟ اینا در واقع فکر میکنن افسردگی تنها یه معنی داره!(معنای عامیانه)

البته اینم بگم هاا! دلیل این که میتونم از این حس افسردگی لذت ببرم اینه که مطمئنم یکی دو ساعت بعد خوب میشم. خدا رو شکر بیشتر از یک ساله که تونستم با این بیماری کنار بیام. هر روز یک مقدار قرص مشخص میخورم و اگر مرتب بخورم اصلا احساس غم نمیکنم. همیشه شاد و سرحالم. حالا بعضیا که این تجربه رو ندارن میگن آخه اون شادی مصنوعی هست! ولی من که تجربه شو دارم باید خدمتتون عرض کنم که چیزی به نام شادی مصنوعی وجود نداره. هیچ فرقی نمیکنه این شادی با اون شادی! جدی میگم. هیچ تفاوتی نداره. تو دقیقا مثل یه شادی طبیعی شادی. خوشحالی. سرحالی. مگه آرزوی همه ی ما این نیست که شاد باشیم؟

تَنگه ی اشتباه‌کن

بعضی اشتباه ها را در روابط اجتماعی هرگز نباید انجام داد. رابطه ی من و یوسرا یک رابطه ی عجیب، عاطفی، با آینده ای به ظاهر نامعلوم هست. یوسرا دختری الجزایری هست که پنج شش سال پیش زمانی که فیس‌بوک مُد بود، در اوایل تابستان دوم دبیرستان، شروع شد. آن تابستان بی‌شک یکی از بهترین تابستان های عمرم بود. هر روز صبح تا شب با هم چت میکردیم و من با هیجان خاصی هر پیام را مینوشتم و با هیجان بیشتر منتظر پاسخ یوسرا میماندم. هنوز ADSL تازه داشت فراگیر میشد. من هنوز ADSL نداشتم و با Dial up (رحمة الله علیه) وصل میشدم. این ها را میگویم تا آن استمرار هیجان در فواصل بین هر پیام را بهتر درک کنید!

یوسرا یک دختر مسلمان با حجاب کامل هست. اصولا مردم الجزایر با شناختی که من دارم یا حجاب ندارند یا حجاب کامل دارند. البته برای من به شخصه این که کسی حجاب داشته باشد یا نه زیاد مهم نیست. همان اوایل یوسرا به خوبی خط قرمز هایش را مشخص کرد که قریب به اتفاق آن خط قرمز ها تا به امروز پا بر جا مانده اند که به نظرم یکی از دلایل اصلی تداوم و پیشرفت رابطه ی ما هستند. خط قرمز های مثل صحبت نکردن در مورد سکس و فانتزی ها و فتیش های جنسی، فحش ندادن یا فحش دار صحبت نکردن، بی ادبی نکردن و امثالهم. یوسرا و من حدود سه چهار سال دوست اجتماعی معمولی بودیم. حتی با این که از لفظِ ‘خواهر’ متنفرم، گاهی اوقات همدیگر را خواهر و برادر صدا میزدیم. تا این که بعد از مدتی اوضاع فرق کرد و از همان کیلومتر ها فاصله، به همدیگر وابسته شدیم.

وابستگی ما رفته رفته بیشتر و عمیق تر شد. تبدیل به دل‌لرزه شد در هر پیام. در هر voice call در هر ویدیو چت. این ها را مینویسم تا مقدمه ای باشد برای صحبت در مورد اشتباهاتی که من کردم و هنوز هم میکنم و بنابه دلایل نامعلوم دست بردار هم نیستم. در واقع رابطه ی من و یوسرا الان یک رابطه ی عاشقانه ای هست که سخت در تلاشیم که با هم ازدواج کنیم. حتی خانواده هایمان هم از این موضوع اطلاع دارند. ازدواج شاید (انشالله) چند سال دیگر اتفاق بیافتد. هر چند این مساله به خاطر فاصله ی زیاد، شدنی به نظر نمیرسد و البته ریسک های زیادی برای هر دویمان دارد اما امیدوار هستم.

چند سال پیش تلگرام و این ها زیاد فراگیر نبودند و رابطه ها را میشد به حد زیادی کنترل کرد. اما اوضاع امروز ما بسیار متفاوت است. بیشتر از نیمی از دوست های من همزمان با چند دختر روابط عاطفی دارند. من نمی‌پسندم که با چند نفر همزمان رابطه ی عاطفی داشته باشم. من از اولش هم در پیدا کردن دوست دختر مشکل داشتم که در این مورد در پست های قبلی توضیح داده ام.

رابطه ای که با دلسا آغاز شد یک رابطه ی بسیار معمولی بود. و هست. ما هر دو آدم افسرده ای بودیم و به خاطر همین حرف های همدیگر را خوب می‌فهمیدیم. شاید به خاطر همین، صحبت های اولیه ی ‘سلام. میتونم ازتون یه چیزی بپرسم؟’ به یک رابطه ی دوستی (البته از نوع معمولی اش) تبدیل شد. دلسا هم فرسنگ ها از من دور است. او در مرکز ایران زندگی میکند و من در شمال غرب کشور. اما چیزی در این رابطه هست که سخت من را اذیت میکند. یک حس خیانت به یوسرا به من دست میدهد. در اوایل صحبت با دلسا، یوسرا از همه چیز گفت و گو های من و دلسا با خبر بود اما بعد ها که یوسرا به من گفت که دیگر با دلسا صحبت نکنم، این حس خیانت در من به وجود آمد. باور کنید من تلاش کردم که با دلسا قطع رابطه کنم! اما نشد. دلم به حالش سوخت. من بهتر شده بودم و دیگر افسرده نبودم اما دلسا هنوز افسرده بود. از زمانی که مثل من دارو درمانی را شروع کرده بود، زمان زیادی نمی‌گذشت. خیلی کمتر از قبل به دلسا پیام میدادم و او هر روز به من پیام میداد. خودش هم متوجه شده بود و چند بار صریحا به من گفت ‘اگه دوست نداری بهت پیام بدم بگو’. اما من نتوانستم. دلسا از جمله ی آن دختر هایی هست که همیشه دلم به حالش میسوزد چون منِ چند سال پیش را به یادم می‌آورد که خسته و کوفته، صبح و شب با احساساتم می‌جنگیدم. اما مثل هر رابطه ای، رابطه ی من و دلسا هم پیشرفت کرد. من از پیشرفت رابطه ها میترسم. رابطه ها باید یک آپشن داشته باشند که بتوان آن ها را منجمد کرد و اجازه نداد پیشرفت کنند. باید آن هایی را که میخواهیم، بگذاریم در همان سطحی که هستند بمانند و به آن یکی ها اجازه ی پیشرفت بدهیم.

خط قرمز های دلسا متفاوت بود. آیا من خودم نباید خط قرمز مشخص میکردم؟ راستش رابطه ی من و دلسا ماهیتی متفاوت داشت که هرگز قبلا این چنین رابطه ای را تجربه نکرده بودم. من و او با هم خیلی راحت هستیم. فحش‌دار صحبت میکنیم. در مورد فانتزی ها و فتیش هایمان صحبت میکنیم. در مورد تابو ترین چیز ها با هم صحبت میکنیم که حتی اینجا مثال زدنش هم عیب محسوب میشود! یکی از دلایل قطع رابطه نکردن هم شاید این بود که یک جور هایی ندید بدیدِ این رابطه ی بدون سانسور بودم. و هستم. آیا هنوز هم هستم؟

هر بار که با دلسا در مورد مواضع جنسی مان در تخت خواب صحبت میکنیم، یک چیزی به مغزم فشار می‌آورد که ‘خیانت‌کار! تو باید این چیز ها رو به یوسرا بگی نه به این.’ یا این که ‘یوسرا خودش میدونست من و این در آینده از چی ها صحبت میکنیم که گفت باهاش صحبت نکن’. راستش میشود من و دلسا در آن مورد صحبت نکنیم (شفاف‌سازی: منظورم سکس چت نیست که هرگز من و دلسا سکس چت نکرده ایم.) و رابطه ی ما ادامه داشته باشد اما فکر نمیکنم عملا این اتفاق بیافتد. چرا؟ من آدمی نیستم که اهل چت باشم. در واقع هر روز فقط با یوسرا چت میکنم و شاید دو روز یک بار با دلسا. کلا چت کردن برایم جذاب نیست. حال از جمله چیز هایی که چت با دلسا را برایم جذاب میکند همین مسائل هستند. همین که دختری باشد تا با او در مورد فتیش ها و فانتزی هایم صحبت کنم و نظر او را بدانم.

چند روز پیش، اما، اتفاقی دردناک (حداقل برای من) افتاد. با دلسا در مورد فاکتور ها و مشخصات اولین معاشقه ی رمانتیک صحبت کردیم. نوبت من که شد، با درد و عذاب تعریف کردم. دوست نداشتم این ها را به دلسا بگویم! دوست داشتم با یوسرا در این مورد صحبت کنیم. احتمالا اگر یوسرا بفهمد هیچ وقت مرا نبخشد. شاید سال ها بعد که فارسی یاد گرفت، این ها را بخواند و مرا نبخشد!

گاهی اوقات یک بار اشتباه کردن باعث میشود تا تنگه ی اشتباه‌کن مان گشاد تر شود و دفعه ی بعد راحت تر و بیشتر اشتباه کنیم. این تنگه ها معمولا دوباره تنگ نمیشوند!

چطور از افسردگی به حس زندگی رسیدم؟

بعد از این که در اواخر فروردین امسال، سوختم، تغییرات اساسی در زندگی من به وجود آمد. من به عنوان فردی که به مُردن علاقه داشتم و از زندگی لذت نمیبردم، بعد از سوختن، بنابه دلایلی که نمیتوانم توضیح بدم (و از این خودسانسوری متنفرم) ذهنیت من نسبت به زندگی تغییر کرد.

شاید باید آن اتفاق می افتاد تا من روحیاتم عوض میشد. روحیاتی که به طور خیلی زیادی با قرص و دارو عوض شده بود اما به حد کاملا مطلوب نرسیده بود.

راستش خودم هم این جور گُنگ نوشتن را دوست ندارم اما گاهی اوقات مجبورم. گُنگ صحبت کردن هم یک نوع خودسانسوری هست که متنفرم. قبلا وبلاگ برای من جایی بود در گوشه ی اینترنت که هیچ کس نمیخواند و من راحت میتوانستم خودم باشم و هر چه به ذهنم میرسد بنویسم. نه که الان مشهور شده باشم و روزی هزاران نفر این مطلب را بخوانند! نه! اما همین که چند نفر از آشنا ها احتمالا به این وبلاگ سر بزنند خودش دلیلی هست برای خودسانسوری.

چند ماه پیش من به علت نشت گاز و انفجار خانه ی اجاره ای دانشجویی ام، سوختم. سوختگی درجه سه ی دو دستم و درجه دو در صورتم. یک هفته در بیمارستان بستری شدم. هر روز صبح سوختگی هایم را با آب میشستند و با تنظیف می سابیدند. شست و شو با آب برای سوختگی های سطحی شاید تسکین دهنده باشد اما برای سوختگی های شدید بسیار دردناک است. مثل این بود که هر روز صبح دستم را دوباره روی آتش میگذاشتند. شست و شو در حد خود لحظه ی سوختن دردناک بود. شب ها به خاطر استرس شست و شو نمیتوانستم بخوابم. صبح ساعت ٩ که پانسمان را باز میکردند تا بشورند تا حدود ساعت ٢ ظهر درد شدید داشتم. دو جفت کدیین و دو تا شیاف دیکلوفناک هم تاثیر زیادی نداشت. (به دلیل مسکن هایی که قبلا به خاطر هر سردرد معمولی به صورت بی رویه مصرف کرده بودم.)

چند روز اول حالت تهوع شدیدی داشتم که آمپول ضد تهوع هم اثر گذار نبود. احتمالا تهوع من به خاطر گاز گرفتگی خفیفی بود که در روز حادثه دچارش شده بودم. شاید هم به خاطر قطع مصرف دارو های ضد اضطراب بود که در چند روز اول بیمارستان به یک باره قطع کرده بودم.

از این ها که بگذریم، روحاً هم اذیت میشدم. این که میدیدم خانواده ام به خاطر من چقدر پریشان هستند و عذاب میکشند. این که در بخش سوختگی بیمارستان در یک هفته سه نفر فوت کردند. این که من از آن پویای جسور و با اعتماد به نفسی که برای خودم ساخته بودم در یک لحظه بعد از یک اتفاق به پویای ترسو و ساکت و تو سری خور تبدیل شدم. این که هنوز هم وقتی کسی در مورد خاطره ی سوختنش صحبت میکند قشنگ دلم میلرزد. ماهیچه هایم سفت میشوند.

تمامی این چیز ها باعث شد من یکی از بزرگ ترین تغییرات زندگی ام را تجربه کنم. قبل از این بزرگ ترین تغییر زندگی من زمانی بود که با تجویز پزشک متخصص اعصاب و روان، مصرف دارو های ضد اضطراب و افسردگی را شروع کردم. این دارو ها باعث شدند من زندگی خیلی بهتری را تجربه کنم. زندگی ای که همیشه آرزویش را داشتم. بدون اضطراب. شاد. با آرامش.

بعد از آن اتفاق تلخ من چیز های زیادی به دست آوردم. یکی از آنها این بود که من حالا از زندگی بیشتر لذت میبرم. دلیل؟ فرض کنید در چند صد هزار سال پیش زندگی میکنید. (یا هم چند میلیون! منظورم همان زمان انسان های اولیه!) هر روز باید با هزار زحمت بروید شکار. روی سنگ بخوابید. برای امنیتتان بجنگید. اگر بعد از چند سال تجربه ی آن زندگی ای که نسبت به زندگی الان ما سخت تر است، با یک معجزه به زندگی الان بیایید، آیا از زندگی الان تان بیشتر لذت نمیبرید؟ به نظر من خیلی از چیز ها نسبی هستند. احساسات ما پاسخ به درک ما از موقیت کنونی به نسبت به موقعیت هایی که در گذشته تجربه کرده ایم هستند. حتی زندگی یک کارتن خواب امروزی خیلی بهتر از زندگی یک انسان اولیه هست. واقعیت این است که من چند هفته به صورت مداوم درد کشیدم. درد هیچ وقت از بین نمیرفت. فقط کم یا زیاد میشد. الان که درد نمیکشم، از زندگی ام لذت میبرم. مسخره است! نه؟ به نظر من که نه! مسخره نیست. خب میشد به جای مقایسه با انسان های اولیه، خودمان را با انسان های پیشرفته تر از ما در چند ده هزار سال آینده مقایسه کنیم. اما آیا نتیجه ای جز کم شدن لذت زندگی دارد؟ آیا این گول زدن خودم هست؟ به نظرم نیست. من نمیخواهم واقعیت را کشف کنم. من فقط دوست دارم بیشتر از زندگی لذت ببرم. حالا به هر طریقی. میشود واقعیت های افسرده کننده را بررسی کرد و افسرده شد و تا سر حد خودکشی رفت. میشود مثل جهان‌بینی خیام زندگی را پوچ و بی معنی دانست اما با این حال شاد بود. (البته از این که خیام پوچ گرا بود یا نه مطمئن نیستم ولی هر چه باشد جهان‌بینی جالبی دارد. )

اما من دلم نمیخواهد دوباره به گذشته برگردم و افسرده و پوچ گرا باشم و دنیا را بی معنی تصور کنم. من میخواهم از زندگی لذت ببرم. آن حادثه ی آتش سوزی این امکان را برای من فراهم کرد. در واقع نه فقط به خاطر این که آنجا درد کشیدم و از این که الان حالم خوب است لذت میبرم، زندگی من تغییر کرد. نه! دلایل دیگری هم هست که واقعا به نظرم اگر بنویسم و افرادی که در شرایط من هستند بخوانند زندگی شان تغییر خواهد کرد. اما متاسفانه به خاطر دلایل امنیتی(!) نمیتوانم بنویسم.

از دلایل که بگذریم، بعد از آتش سوزی (که در اواخر فروردین اتفاق افتاد) من باید در زندگی ام چند تغییر بوجود می آوردم. باید حس زندگی را در خودم به وجود می آوردم. حس زندگی برای من تعریف خاصی دارد: یک احساس نشاط و شادی تقریبا مداوم از زندگی کردن و زنده بودن و این که از اکثر کار هایی که انجام میدهی لذت ببری. از پیاده روی از درس خواندن از صحبت کردن با دوستان از خوابیدن از نوشتن یک مطلب از فیلم دیدن از سر کلاس درس نشستن لذت ببری. من حتی قبل از آتش سوزی هم به دنبال این حس زندگی بودم اما بعد از آن اتفاق هوس من برای پیدا کردنش بیشتر شد.

برای ایجاد حس زندگی باید چند تا کار انجام میدادم. یک این که باید دنبال آرزویم میرفتم. آرزوی من چه بود؟ آن موقع نمیدانستم. باید آرزوی خودم را پیدا میکردم. آرزو هم تعریف خاصی برای من دارد: کاری که چند ساعت پشت سر هم انجام بدهی اما خسته نشوی. کاری که از انجام دادنش لذت ببری. شاد شوی. احساس نشاط کنی. دوست داشتن یک کار با آرزو متفاوت است. من رشته ام را دوست دارم اما آیا آرزوی من هست؟ فکر نکنم! تا اوایل تیر ماه که امتحانات ترم تمام میشد در مورد این که آرزوی من چی هست فکر کردم. آن روز ها تولید کننده های محتوای ویدیویی در یوتویوب را دنبال میکردم. (البته هنوز هم دنبال میکنم!) خیلی دوست داشتم مثل آن ها من هم تولید محتوای ویدیویی بکنم. جلوی دوربین در مورد چیز هایی که دوست دارم صحبت کنم. من عاشق تکنولوژی و موبایل و کامپیوتر هستم. و این شد که با خودم فکر کردم بهتر است این کار را امتحان کنم. جلوی دوربین به عنوان اولین ویدیو در مورد چند سایت خوب صحبت کردم. بعد آن را ادیت کردم و سه چهار ویدیوی مشابه به همین طریق تولید کردم. در مورد دارک وب و واقعیت مجازی و این که چرا موبایل مون داغ میکنهبعد این ها را در آپارات و کانال تلگرام آپلود کردم و بازخورد های بسیار مثبتی گرفتم! (برای تماشای ویدیو ها به آدرس TechGlasses در تلگرام یا آپارات مراجعه کنید.) چند ماه تابستان را به همین شکل ویدیو های آموزشی در مورد تکنولوژی تولید کردم و البته همزمان ویدیو های آموزشی هم در مورد نرم افزار های تدوین و مونتاژ و کالر کورکشن و موشن گرافی را تماشا کردم.

یک روز که در اواخر تابستان با روان‌پزشکم صحبت میکردم و از این که این کار تولید محتوای ویدیویی هم برایم خسته کننده شده به او میگفتم. راستش پیدا کردن کاری که بعد از مدتی جذابیت خود را از دست ندهد و تکراری و خسته کننده نشود برایم همیشه مشکل بود. در جواب مشکل من، آقای دکتر گفتند که برای این که با خودت به این نتیجه برسی که بودن من بهتر از نبودنم است، باید چند چیز را در زندگی و کار هایت ایجاد کنی. مهم ترینش خلاقیت است. اگر چیزی خلق کنی (حالا هر چیز؛ شعر، ویدیو، کاردستی، تولید علم، گل‌دوزی و …) احساسِمن هستم.’ به تو دست میدهد. احساسِ بودن. ایشون پیشنهاد کردند برای جلوگیری از تکراری شدن کار ویدیو، نو آوری کنم.

به هر حال الان که حدود ۶ ماه از آن اتفاق تلخ میگذرد، به نظرم از این ۶ ماه بسیار راضی هستم. توانستم تا حدودی حس زندگی را ایجاد کنم. امیدوارم همه ی ما ریسک دنبال آرزو هایمان رفتن را بپذیریم که به نظرم زندگی مان خیلی بهتر و لذت بخش تر میشود.

2017-11-05 02.28.43

در هنگام سوختگی برای احساس درد کمتر چه کنیم؟

حدود سه هفته پیش در اثر نشت گاز و انفجار از ناحیه دست و مچ دست و صورت دچار سوختگی درجه دو و سه شدم. کلا سوختگی چهار درجه دارد که یک، خفیف ترین و چهار شدیدترین درجه هست. در این پست قصد دارم تجربیات شخصی خودم رو در مورد این که هنگام سوختگی شدید از این قبیل چه کنیم به شما انتقال بدهم. 
بعد از حادثه و تا رسیدن آمبولانس

اصلا به دستتان آب نزنید چون درد سوختگی را بیشتر میکند.

سعی کنی دست ها و ناحیه ای که سوخته را بالاتر از بدن خود بگیرید تا خون کمتری به آن ناحیه برسد تا درد کمتری احساس کنید. 

سعی کنید آرام باشید مثلا پاهای خود را به زمین نکوبید یا این طرف و آن طرف ندوید چون این کار باعث میشود فشار خونتان بالا برود در نتیجه خون بیشتری به ناحیه ای که سوخته برسد و درد بیشتری احساس کنید. 

اگر امکانش برایتان فراهم است میتوانید از شیاف استفاده کنید تا دردتان کمتر شود. 
در کل امیدوارم هیچ وقت نسوزید. 

تجربه ی یک شب در بیمارستان همراه پدربزرگم؛ بیمار سکته مغزی

پدربزرگم مریض شده. سکته مغزی کرده. اصولا تو سکته مغزی به علت نرسیدن خون به قسمتی از مغز برخی سلول ها میمیرن به همین علت فرد بیمار بسته به شدت سکته، کارایی خودش رو از دست میده. پدربزرگم الان نمیتونه حرف بزنه. یه جورایی اصوات بی‌معنی تولید میکنه. دست راستش هم تا حدودی کارایی خودش رو از دست داده. الان دو سه روزه اینجوری شده و من وقتی به تبریز رفتم تصمیم گرفتم یه شب هم من به عنوان همراه پیشش بمونم. تا حالا تجربه ی پرستاری رو نداشتم. تو دلم هی به بی عدالتی دنیا فحش میدادم هر چند قرار نیست دنیا با عدالت باشه ولی خیلی ناراحت بودم. تو اتاقی که پدربزرگم بستری هست، سه تا مریض دیگه هم هستند. یکی جوون ۲۵ – ۳۰ ساله هست که ام اس داره. نمیتونه قشنگ حرف بزنه. بریده بریده حرف میزنه و نگاه هاش مثل نگاه نوزاد دو ماهه هست که واسه همه چی تعجب میکنه. همراه اون فکر کنم برادرش بود. پسر خوبی بود. بهم کمک میکرد. پدر بزرگم هی بی تابی میکرد. سِرُم اذیتش میکرد هی میخواست در بیاره. الان دیگه دو روزه نمیتونه حرف بزنه. صدا های بی معنی تولید میکنه. من که پیشش بودم هی با من میخواست حرف بزنه میخواست بهم بگه چی میخواد ولی من نمیتونستم متوجه بشم. پرستار اومد قند خونش رو گرفت. ۸۰ بود. خوب بود ولی باید یک استکان شیر میخورد که یکم بالاتر بیاد. شیر رو آماده کردم خواستم خودم بهش بدم ولی چون دهنش یکم کج شده بود بیشترش رو لباسش ریخت. ناراحت شد بازم صدا در آورد. فکر کردم میخواد خودش بگیره دستش بخوره. دادم دستش ولی باز صدا در آورد. گفتم شاید اصلا نمیخواد شیر بخوره. ولی پرستار گفته بود حتما باید بخوره. همینجور ۱۰ دقیقه باهاش کلنجار رفتم آخرش متوجه شدم میخواد شیر رو با دست چپش بخوره چون دست راستش کار نمیکنه. اشتباه از من بود. باید زودتر میفهمیدم. متاسفانه علاوه بر سکته، دیابت و پروستات هم داره. به خاطر همین واسه یک استکان شیر سه چهار بار میره دستشویی. هر بار با عجله لحاف رو کنار میزنه میخواد پاشه اصلا حواسش به دو تا سرم و یه دونه دارویی که به بازوش وصله نیست. منم اون وقت با عجله سرم رو در میارم و بهش کمک میکنم. من اصلا تجربه همچین کاری رو ندارم. هول میشم. استرس میگیرم. آخه یه بار به خاطر دیر رسیدن به دستشویی ملافه رو کثیف کرده بود. اون موقع من همراهش نبودم. شوهر خاله م بود. تخت کناری یه مرد پیر بود که اونم سکته کرده بود. اون بیچاره حتی بلع هم نداشت. غذا رو با لوله ای که به معده ش وصل بود بهش میدادن. همراهش آدم کسشری بود. اومد بهم گفت تو این کاره نیستی و نباید همراه بمونی و فلان و بهمان. نمیدونم مردم چطور به خودشون اجازه همچین کاری رو میدن. برعکس اون، همراه بیمار دیگه خیلی آدم خوبی بود. چند بار بهم کمک کرد. من شب اونجا بودم. بسته به نوع بیمار، بعضی همراه ها شبو راحت میتونن بخوابن بعضی اصلا نباید بخوابن. من کلا نباید میخوابیدم چون پدربزرگم بی‌قرار بود. هی میخواست سرم رو از دستش دربیاره. اون قدر فشار میداد که دستش خونی شده بود. حتی پرستار پیشنهاد کرد دستش رو ببندیم به تخت که بعدا منصرف شدیم. من باید مواظب میشدم که با سرم کاری نداشته باشه. بیمار بدبخت.. پدربزرگ بدبخت.. چرا این همه باید عذاب بکشه؟ بعد یه عمر خوبی به همه، بعد یه عمر، هیشکی ازش شاکی نیست.. میدونی چی عذابم میده؟ این که اکثر همراه ها با مریض هاشون که معمولا یا پدرشون هستند یا برادرشون، بد رفتاری میکنند. و بیشتر از همه این اذیتم میکنه که مجبورن. چون مریض های بخش اعصاب بیشترشون کامل هوشیار نیستند. یکی از مریض ها که بلع نداشت لوله ای که به شکمش وصل بود رو هی در میاورد. همراهش هم هی بهش میگفت درنیار آخر سر قرار شد دستش رو ببندند. این بدرفتاری محسوب میشه ولی از طرفی مجبورن این کارو بکنن. خلاصه سخت بود. برای من نه! برای پدربزرگم و مریض های دیگه. امیدوارم پدربزرگم حالش بهتر شه. 

شبیه سازی تصورات من در حالت خواب و بیداری

بدبخت جقی ساعت دو نیم شب جق میزنی کف دریا خوارت اهم اهم، حالا بالشو وردار بذار زیر دستت سرت آسیب نبینه چرا میری اون ور کناف و مغازه رو سر صبی رفتم نشد باز بود اما اولش نه، حالا تو آبی بنفش هم هست نگو نیس، هس چرا حوصلم سر رفته دلم مث ماریجوانا افکار تند تند میان مث ریشه ک به هم ربط داره اما مث نداشتن و تو و این درخت از کجا اومد و اینا مث محاسبات ریاضی ذهنت میاره اما در باره ی همه شون به هم ربط دارن، کشفیات مهم میکنی تو اون حالت خواب و بیداری ک هست و بعد هیچی یادت نمیمونه مث کیبوردی که پریدیکشن میکنه و تو هی کلماتشو فشار میدی، باتن اصن گوشی هم از دستت سر میخوره قلپی دهنت بازه ک رفتی معده رو دربیاری عمل کنی و بیولوژی این همه خوبه تو چرا رفتی اونجا؟