تجربه ی یک شب در بیمارستان همراه پدربزرگم؛ بیمار سکته مغزی

پدربزرگم مریض شده. سکته مغزی کرده. اصولا تو سکته مغزی به علت نرسیدن خون به قسمتی از مغز برخی سلول ها میمیرن به همین علت فرد بیمار بسته به شدت سکته، کارایی خودش رو از دست میده. پدربزرگم الان نمیتونه حرف بزنه. یه جورایی اصوات بی‌معنی تولید میکنه. دست راستش هم تا حدودی کارایی خودش رو از دست داده. الان دو سه روزه اینجوری شده و من وقتی به تبریز رفتم تصمیم گرفتم یه شب هم من به عنوان همراه پیشش بمونم. تا حالا تجربه ی پرستاری رو نداشتم. تو دلم هی به بی عدالتی دنیا فحش میدادم هر چند قرار نیست دنیا با عدالت باشه ولی خیلی ناراحت بودم. تو اتاقی که پدربزرگم بستری هست، سه تا مریض دیگه هم هستند. یکی جوون ۲۵ – ۳۰ ساله هست که ام اس داره. نمیتونه قشنگ حرف بزنه. بریده بریده حرف میزنه و نگاه هاش مثل نگاه نوزاد دو ماهه هست که واسه همه چی تعجب میکنه. همراه اون فکر کنم برادرش بود. پسر خوبی بود. بهم کمک میکرد. پدر بزرگم هی بی تابی میکرد. سِرُم اذیتش میکرد هی میخواست در بیاره. الان دیگه دو روزه نمیتونه حرف بزنه. صدا های بی معنی تولید میکنه. من که پیشش بودم هی با من میخواست حرف بزنه میخواست بهم بگه چی میخواد ولی من نمیتونستم متوجه بشم. پرستار اومد قند خونش رو گرفت. ۸۰ بود. خوب بود ولی باید یک استکان شیر میخورد که یکم بالاتر بیاد. شیر رو آماده کردم خواستم خودم بهش بدم ولی چون دهنش یکم کج شده بود بیشترش رو لباسش ریخت. ناراحت شد بازم صدا در آورد. فکر کردم میخواد خودش بگیره دستش بخوره. دادم دستش ولی باز صدا در آورد. گفتم شاید اصلا نمیخواد شیر بخوره. ولی پرستار گفته بود حتما باید بخوره. همینجور ۱۰ دقیقه باهاش کلنجار رفتم آخرش متوجه شدم میخواد شیر رو با دست چپش بخوره چون دست راستش کار نمیکنه. اشتباه از من بود. باید زودتر میفهمیدم. متاسفانه علاوه بر سکته، دیابت و پروستات هم داره. به خاطر همین واسه یک استکان شیر سه چهار بار میره دستشویی. هر بار با عجله لحاف رو کنار میزنه میخواد پاشه اصلا حواسش به دو تا سرم و یه دونه دارویی که به بازوش وصله نیست. منم اون وقت با عجله سرم رو در میارم و بهش کمک میکنم. من اصلا تجربه همچین کاری رو ندارم. هول میشم. استرس میگیرم. آخه یه بار به خاطر دیر رسیدن به دستشویی ملافه رو کثیف کرده بود. اون موقع من همراهش نبودم. شوهر خاله م بود. تخت کناری یه مرد پیر بود که اونم سکته کرده بود. اون بیچاره حتی بلع هم نداشت. غذا رو با لوله ای که به معده ش وصل بود بهش میدادن. همراهش آدم کسشری بود. اومد بهم گفت تو این کاره نیستی و نباید همراه بمونی و فلان و بهمان. نمیدونم مردم چطور به خودشون اجازه همچین کاری رو میدن. برعکس اون، همراه بیمار دیگه خیلی آدم خوبی بود. چند بار بهم کمک کرد. من شب اونجا بودم. بسته به نوع بیمار، بعضی همراه ها شبو راحت میتونن بخوابن بعضی اصلا نباید بخوابن. من کلا نباید میخوابیدم چون پدربزرگم بی‌قرار بود. هی میخواست سرم رو از دستش دربیاره. اون قدر فشار میداد که دستش خونی شده بود. حتی پرستار پیشنهاد کرد دستش رو ببندیم به تخت که بعدا منصرف شدیم. من باید مواظب میشدم که با سرم کاری نداشته باشه. بیمار بدبخت.. پدربزرگ بدبخت.. چرا این همه باید عذاب بکشه؟ بعد یه عمر خوبی به همه، بعد یه عمر، هیشکی ازش شاکی نیست.. میدونی چی عذابم میده؟ این که اکثر همراه ها با مریض هاشون که معمولا یا پدرشون هستند یا برادرشون، بد رفتاری میکنند. و بیشتر از همه این اذیتم میکنه که مجبورن. چون مریض های بخش اعصاب بیشترشون کامل هوشیار نیستند. یکی از مریض ها که بلع نداشت لوله ای که به شکمش وصل بود رو هی در میاورد. همراهش هم هی بهش میگفت درنیار آخر سر قرار شد دستش رو ببندند. این بدرفتاری محسوب میشه ولی از طرفی مجبورن این کارو بکنن. خلاصه سخت بود. برای من نه! برای پدربزرگم و مریض های دیگه. امیدوارم پدربزرگم حالش بهتر شه. 

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s