پری قصه ها، دوست دختر من می‌شود! ا

پروسه ی پیشرفت من در شروع روابط رمانتیک (همون پیدا کردن دوست دختر!) به این شکل بوده که در همون اوایل بنده فردی بسیار دختر ستیز بودم و کلا میگفتم فاک دِم آل! این مربوط میشه به دوران دبیرستان. اون موقع ها هدف از دوست شدن رو نمیدونستم. میگفتم من الان اگه دوست دختر داشته باشم، نمیتونم با هم سینما بریم، تو پارک بشینیم صحبت کنیم، پیاده روی کنیم، با دوچرخه بریم این ور اون ور‌، با هم گیم بازی کنیم، بریم خونه همدیگه با هم درس بخونیم (نه! واقعا میخواستم درس بخونیم!) پس اگه نمیتونم باهاش این طوری باشم اون وقت کلا آلت تناسلی توش. این یه طرف قضیه است! آن دِ آدر هَند، کلا دوست داشتم بیشتر پسر ها رو کشف کنم تا دختر ها. نه! هم جنس گرا نیستم! دو جنس گرا هم نیستم. بای کیوریوس هم نیستم! فقط مشکل من این بود که من تک فرزندم و کلا تا شروع دوران دبیرستان حتی توی کوچه با بچه همسایه ها هم بازی نکرده بودم و همه اش توی خونه بودم. به خاطر همین هنوز خیلی چیز ها در مورد پسر ها بود که باید کشف میکردم و کلا دختر ها به بیضه ام هم نبودند. (آن موقع ها تنها با یک شرط قبول میکردم که دختری، دوستم شود و آن هم این بود که بیاید و به من بگوید: عزیزم؟ بگویم جانم؟ بگوید: مرا ***. ) این ها شوخی نیستند. من باور داشتم که یک روز یک دختر این ها را به من خواهد گفت! در دبیرستان من پروژه ی “اجتماعی شدن” را شروع کردم. چند سال شدیدا تلاش کردم که خودم و شخصیتم را به مفهومی که از “آدم اجتماعی” در ذهنم بود برسانم. ‌و البته موفقیت های بسیاری هم در این زمینه کسب کردم. یک مورد دیگر هم باعث شد سمت دختر ها نروم و آن پدیده ی خویشتن باروری کاذب بود (کَفلَمه). اول هایش فکر میکردم خود ارضایی خیلی بد است و اَخ اَخ و واخ واخ اما بعد ها متوجه شدم که اگر لیمیتش را رعایت کنم، زیاد هم بد نیست و اتفاقا به یک چیز خوبی تبدیل میشود. در مورد دختر ها نمیدانم ولی قریب به اتفاق پسر ها یک پروسه ی استاندارد در مورد تکامل عقایدشان نسبت به خود ارضایی دارند. اول فکر میکنیم: اوه مای گاد این دیگه چیه؟! و البته فکر میکنیم تو دنیا فقط آدم های معدودی در این مورد اطلاع دارند. بعد میریم تو اینترنت ضرر های خود ارضایی رو سرچ میکنیم و میاره ضعف چشم و چه میدونم از این کسشرا. ولی این رو بهتون بگم که به گفته ی یکی از سخنرانی های تِد تاک، نتوانستند تحقیق گسترده ای در مورد ضرر های احتمالی خود ارضایی انجام دهند چون اصولا در هر تحقیق باید یک گروه کنترل باشد. یعنی مثلا اگر میخواهیم در مورد تاثیر هورمون رشد به موش ها تحقیق کنیم، باید یک گروهی هم باشد که به آنها هورمون رشد اضافه نکرده ایم (که این گروه، گروه کنترل است) و با توجه به اختلاف نتایج به دست آمده از رفتار هر گروه، بتوانیم نتیجه گیری کنیم. مشکل در مورد تحقیق در مورد ضرر های خود ارضایی این است که وقتی رفتند و در دانشگاه دنبال دانشجو هایی گشتند که خود ارضایی نکرده باشند، متوجه ‌شدند که همچین موجوداتی دیگر یافت نمیشوند! خب، بعد از سرچ کردن اینترنت در مورد ضرر های خود ارضایی و خواندن کتاب کسشری که در راهنمایی از طرف مدرسه داده بودند و در آن هم از ضرر های بی پایه و اساس خود ارضایی نوشته بود و بعد از متوجه شدن “گناه کبیره” بودنش، باز هم خود ارضایی میکردیم اما این بار بعدش احساس گناه میکردیم! مرحله ی بعدی، برای من، این بود که پیش مشاور رفتم و او بهم کمک کرد که خود ارضایی را از یکی دو بار در روز (وات دِ فاک!) به یک بار در هفته کاهش دهم. و انصافا هم کاهش دادم و زندگی ام بهتر شد. بعد البته احساس گناه هم از بین رفت چون یک جور تغییرات در عقایدم به وجود آمد و کلا با یک نگاهِ “خب که چی؟!” و “کلا به تخمم” در مورد مسائل شخصی، به زندگی ادامه دادم. در کل کشف خود ارضایی هم از طرفی باعث شد سمت دختر ها نروم. بعد از دبیرستان، وارد دانشگاه شدم. آن زمان از طرف مادرم تحت فشار بودم که “برای خودت دوست دختر پیدا کن” و من با این ذهنیت وارد دانشگاه شده بودم که میروم، یکی را به عنوان دوست دختر خود اختیار میکنم و اوه یِس! (هَپی اِندینگ) اما کور خوانده بودم! فلک چیزِ دیگری بر من وارد ساخت. (خیلی دیگه بی ادب شدم!) یک توضیح مختصر در مورد افکار جدیدم در مورد خودم بدهم و آن این که به نظرم انسان آپشن های مختلفی دارد که هر کس بنا به سنش آن ها را کشف میکند. (لغت بهتر از آپشن به ذهنم نیامد.) برخی آپشن ها زندگی آدم رو تباه میکنند برخی دیگر زندگی را بهتر (خود ارضایی!). بنده اصولا در مورد وقایع اتفاق افتاده زیاد از حد فکر میکنم. این شاید به خاطر فوبیای اجتماعی ‌باشد شاید هم یک عادت باشد اما دکتر میگوید که پارانویا هست 😐 البته الان بهتر شدم و روز به روز بهتر میشوم ولی مسئله این است که وقتی وارد دانشگاه شدم، همان روز اول یک همکلاسی دختر را دیدم که هِی وایِ من(!) این تمام فاکتور های یک دختر خوشگل و خوب را که در ذهن من وجود دارد را داشت. فشار مادر از یک طرف، فشار فاکتور ها از طرف دیگر، نداشتن جرات و جسارت و سعی داشتن در حل پارادکسی که در مفهوم جدید و قبلی رابطه با دختر در ذهنم به وجود آمده بود و مهم تر از همه ندانستن دستور کار دوست شدن با دختری که دوستش دارم باعث شد به این مسائل فکر کنم. فکر کنم و فکر کنم. روز و شب فکر کنم. و همه چیز از آنجا شروع شد. آخر شما روز و شب در مورد خوبی های مدفوع هم فکر کنید در نهایت عاشق آن میشوید! در این پروسه بودم که کشف کردم یکی از آپشن های بد که من دارم این است که به هر دختری که زیاد بهش فکر کنم، به ایشان علاقه مند میشوم. (بعله! ملت آپشن دارند، ما هم آپشن داریم!) ادامه ی داستان به این شکل است که‌ بنده پس از یکی دو سال تفکر در مورد آن دخترِ فاکتور دار و داشتنِ انواع احساسات مختلف (علاقه، تنفر، حسِ همه چی به تخمم، عشق، حسادت، کنجکاوی) نسبت به ایشان، برای خلاص شدن از افکار کسشر در مورد ایشان، تصمیم گرفتم دیگر رسما یک دوست دختر اختیار کنم. این بار برای جلوگیری از عاشق شدن، باید انتخاب هایم از میان دختر های راندوم می بود. این فکر خوبی است! اما یادتان نرفته که من به هر دختری زیاد فکر کنم یک حس دوست داشتن مانندی نسبت به او به وجود می آید؟! دقیقا به خاطر همین است که باید در پروژه ی “دوست یابی” یک اِجاستمِنتی (همان تغییر) انجام میدادم. این تغییر، شانس من را کمتر میکند. تغییر به این شکل است که من باید در عرض دو هفته جواب (بله یا کسشری که منظور همان نه است) را بگیرم. دو هفته زمانی است که آدم علاقه مند نمیشود! یعنی دو هفته را میتوانم تحمل کنم! آخر من آدم پر از عشق و محبتی هستم زود به همه عاشق میشوم! (وات دِ فاک اصن!) خب همه میدانیم که دو هفته زمان کمی برای بعله گرفتن است. انسان اصلا در دو هفته بعله اش نمی آید! باید یکم همدیگر را بشناسیم، یکم چیز شویم بعد حالا ببینیم چه میشود. راستش من همین یکم با هم چیز شدن را هم امتحان کردم. رفتم جزوه طرف را بگیرم که دوستش که کنارش ایستاده بود، جزوه مورد بحث را از کیفش در آورد و به ما داد. ما هم یک لعنت بر چرخ فلک فرستادیم و رفتیم. آن هم نشد. هنوز اول راهم! باید زیاد تلاش کنم اما از اولش یک عقیده من را اذیت میکند. عقیده ای که هر پسری بهش فکر کرده. این که آیا دوست دختر ارزش این همه مصیبت را دارد؟ از همه ی این ها گذشته، حقیقت این است که من هنوز هم تو یه جاهایی از دلم به همان پری قصه ها که “می آید و به من میگوید: عزیزم؟ میگویم: جانم؟ میگوید: لطفا مرا ***!” ایمان دارم.. (البته این یکی بیشتر جنده ی قصه ها میشه تا پری!)‌ همان پری قصه ها نمیگذارد ما کارمان را انجام دهیم! هی در گوشمان میخواند که کمی هم صبر کن، کمی هم صبر که من خواهم آمد! فکرش هم قشنگ است. بدون زحمت و دردسر صاحب چیزی میشوی. آن هم چه چیز؟ پری قصه ها! ا

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s